۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

خوشی آخر؟

خوشی آخر، بگو ای یار چونی؟
از این ایام ناهموار، چونی؟
به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار، چونی؟
از این آتش که در عالم فتاده‌ست
ز دود لشکر تاتار، چونی؟
در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار، چونی؟
منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار، چونی؟
منت پرسم، اگر تو می‌نپرسی
که ای شیرین‎ ِ شیرین کار، چونی؟
وجودی بین که بی‌چون و چگونه‌ست
دلا دیگر مگو بسیار، چونی؟
بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار، چونی؟

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

واژگانِ بی‌آرِش



همیشه همان...
اندوه
    
همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار.

تسلای خاطر
               
همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نامِ صاحب‌ْمرثیه
                 
دیگر.


همیشه همان
شگرد
     
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا « چراغ »
          
همچنان نمادِ امید بماند.

راه
 
همان و
از راه ماندن
            
همان،
تا چون به لفظِ « سوار » رسی
مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌یی در راه است.

و چنین است و بود
که کتابِ لغت نیز
                   
به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت
                                    
به بند کشند
و واژگانِ بی‌آرِش را
                      
به شاعران بگذارند.

و واژه‌ها
        
به گنهکار و بی‌گناه
                               
تقسیم شد،
به آزاده و بی‌معنی
سیاسی و بی‌معنی
نمادین و بی‌معنی
ناروا و بی‌معنی. ــ

و شاعران
از بی‌آرِش‌ترینِ الفاظ
                      
چندان گناه‌واژه تراشیدند
که بازجویانِ به‌تنگ‌آمده
                          
شیوه دیگر کردند،
و از آن پس،
سخن‌گفتن
نفسِ جنایت شد .


از کتاب:
 احمد شاملو -  مدایح بی صله


برچسب‌ها:

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

نامه دانشجویان دانشگاه مسکو به ستارخان


از کتاب: ستارخان و جنبش آذربایجان / نویسنده: نریمان حسن زاده / مترجم: پرویز زارع شاهمرسی / نشر شیرازه / تهران / چاپ اول / ص 115
این نامه که با امضای 756 نفر از دانشجویان دانشگاه مسکو به ستارخان فرستاده شده در شمارهی مورخ 14 محرم 1908 روزنامهی مساوات چاپ شد. در این نامه آمده است:

«... ما امضاء کنندگان ذیل دانشجویان دانشگاه مسکو احساس صمیمی و مسرت خود را به ستارخان که در راه آزادی ایران فداکارانه می جنگد، ابلاغ می کنیم و آرزو می نماییم پرچمی را که بر افراشته دائما در اهتزاز نکه دارد و ان را محافظت نماید، و با پیروزی به هدف خود دست یابد.»



دانشجویان سوسیال دموکرات دانشگاه سن پترزبورگ نیز در تلگرافی جسورانه به ستارخان، مطالبی علیه حکومت تزار نیز بیان کردند در این تلگراف آده است :

«از پترزبوگ دور دست به ستارخان پیروز! دانشجویان روس به ستارخان که ابرهای اسارت را از کشور شیر و خورشید دور کرده سلام می‎رسانند. دشمن ما، امپراتور، دشمن شماست و دشمن تو لیاخوف نوکر حاکم .ما شرمنده‎ایم که لیاخوف هموطن ماست. ما نیز بر علیه اسارت و استبدادی می‎جنگیم که تو با آن مبارزه می‎کنی. ما اکنون ضربه خورده‎ایم ولی شکست نخورده‎ایم. ما دوباره به پا خواهیم خاست! دشمن ما مشترک، مقصدمان مشترک است ستارخان! سلام و احترام سرشار از مسرت ما را بپذیر! بگذار، پیروزی آزادی در ایران همواره در نزد تو باشد! زنده باد مبارزین آزادی! بگذار دشمنان آن نابود گردند

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

ماموستا هژار

از کتاب / زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد عبدالرحمن شرفکندی ( هژار )

انجمن آثار و مفاخر فرهنگی- چاپ اول 1385

سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب /
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن /
ماهها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک /
شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن /
روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش /
زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن /
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع /
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن /
قرنها باید که تا از پشت آدم نطفه‎ای /
بووفای کُـرد گردد یا اویس اندر قرن /

... با هر بدبختی و قرض و قوله‌ای که بود توانستم دو گاو بخرم تا با کشاورزی و کاشت توتون و گندم زندگی را بگذرانم. سال او توانستم با ثمر کشاورزی بدهی‎هایم را بپردازم و برای بچه‎ها نیز پوشاک تهیه کنم. سال بعد با پول و درآمد کشاورزی شروع به داد و ستد کردم و به خرید و فروش گاو و گوسفند پرداختم و مشکل مالی‌ام را تا حدی بر طرف کردم. تنها مشکلم برادر کوچکم بود که هشت ماه بیشتر نداشت ... و خواهرم نیز از عهده نگهداری او بر نمی‎آمد.ما هر شب خانه به خانه می‌گشتیم تا شیرش بدهم. تا اینکه مردم در گوشم خواندند که بهتر است زن بگیرم. ... در سال 1319 صاحب زن و زندگی شدم . ... من گرفتار مرض بدی شدم و در خانه بستریم کردند. مریضی‎ام واگیر بود. هرچه از زنم خواهش کردم که از من فاصله بگیرد گوش نداد. از من پرستاری کرد. من خوب شدم ولی او بیمار شد و طولی نکشید که فوت کرد و من باز بی کس و تنها شدم. ... در اداره دخانیات بوکان، به عنوان انباردار با ماهیانه صد و بیست تومان استخدام می‎شود. شرط استخدام او آن بوده که دو ماه از حقوقش را به کسی بپردازد که موجب استخدام او بوده و او قبول می‌کند. ازهمان زمان، به کار طنز می‌پردازد و در مورد دزدی، رشوه، و این جور مسائل که در اداره می‎بیند شعرهای طنز می‎نویسد. ... بعد از مدتی از دفتر مجله‎ای نامه‎ای می‎فرستند و از او می‎خواهند به تهران برود و ... او از رفتن صرف نظر می‌کند.

پدرم ...  رفت یک صندوق کتاب از زیر خاک بیرون آورد و همان باعث شد که من با زبان و ادبیات کُردی آشنا بشوم و همین کتابها نیز باعث شد که به مسائل سیاسی گرایش پیدا بکنم.

استاد هژار، از سوی قاضی محمد در سقز ماموریت یافته بود تا با افسران ارتش به مذاکره بنشیند که ناگهان همه چیز عوض شد و دستور بازداشتش رسید و محترمانه زندانی شد. ... پس از دو ماه حبس در سقز، خواستند او را به مهاباد منتقل کنند که در فرصتی گریخت و پس از روزها - 9 روز - پیاده روی در برف و سرما، از مرز عبور کرد و وارد خاک عراق شد.

داستان زندگی هژار در عراق، سراسر حکایت تحمل فقر و محرومیت و در عین حال حکایت آزادگی است. ماجرا پشت ماجرا و زندگی پر فراز و نشیب. سالها با نام مستعار زیست و برای گذران زندگی، به سخت ترین کارها دست زد. از کارگری و سرعملگی در بیابانهای گرم و سوزان جنوب و غرب عراق گرفته تا خدمتکاری منازل و حمل بارهای مردم. اما در این احوال نیز از مطالعه دست نکشید و همواره بخشی از مختصر دستمزدش را به خرید کتاب اختصاص داد.

... تا آنکه در سال 1975 میلادی - نهضت کردستان عراق شکست خورد و شمار فراوانی از کردهای عراق نا گزیر به ایران پناهنده شدند. به اصرار بارزانی، هژار نیز به ایران بازگشت و هم به توصیه او، ساواک پرونده سی سال گذشته‎اش را نگشود. او را مانند دیگر پناهندگان در عظیمیه کرج سکنی دادند و بدین ترتیب برای چندمین بار و این بار در سر پیری، باز زندگی را از صفر شروع کرد و برای تامین معاش و گذران زندگی خود و فرزندانش به تکاپو افتاد.

در دانشگاه تهران ترجمه مجموعه قانون در طب، تالیف ابن سینا را به او پیشنهاد کردند و قرار شد که اگر از عهده این کار برآمد دستمزد مختصری بگیرد. با ترجمه اولین جلد از این اثر، در محافل علمی و ادبی راه پیدا کرد و به عضویت فرهنگستان زبان فارسی درآمد.

نگاهی بیاندازید:


برچسب‌ها:

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

امروز شاعر کارد کشید


از کتاب / زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد مجتبی مینوی
انجمن آثار و مفاخر فرهنگی- چاپ اول 1385

... از ابتدا، با طرزی تصنعی وارد میدان شد. ما شاگرد دارالمعلمین بودیم، یادم هست، یک روز که از دارالمعلمین خارج می شدیم به آقایی برخوردیم، این آقا کلاه پوست بخارایی سرش بود و روی سینه ی کت سفید رنگش هم جا فشنگی داشت، چکمه های بلند پاکرده بود. این آقا آمد جلوی ما که« هه هه!.... شما فارسی می خوانید؟!» لهجه اش هم شبیه مخلوطی از مازندرانی و ترکی قفقازی بود.خلاصه، لهجه اش عجیب و غریب بود و شروع کرد با ما حرف زدن. بعد هم در تمام طول راه همراه ما بود و ادبیات فارسی را مسخره می‌کرد که «این شعرها چیست که شما می خوانید، گلستان چیست، سعدی کیست، فلانی کیست...» اگر شعر صحیح می خواهید، این است:«خانواده ی سرباز» به نظرم نسخه ای از شعر را که در سال 1303 ش. به من داده هنوز داشته باشم
... او عقیده داشت که شعر یعنی همین. کم کم دوستی ما بیشتر شد و فهمیدم که او از خود ماست، یعنی ایرانی است. قبلن از طرز لباس پوشیدن و چکمه و کلاه پوستی و فشنگهای روی جیبش و لهجه عجیب و غریبش فکر کرده بودم، خارجی است. راستی این را هم بگویم که خنجر هم می‌بست؛ به نظرم گاهی هم خنجرش را توی ساق چکمه‌اش می‌گذاشت. بعدها در کتابخانه ی بروخیم زیاد با هم روبرو می‌شدیم که اغلب محمدضیاء هشترودی هم بود. نیما اغلب به خانه من هم می‌آمد و با هم حرف می‌زدیم درد دل می‌کردیم. یکی از روزها با همان ریخت آمد سراغم و با همان لهجه ی عجیب و غریبش گفت:« امروز شاعر کارد کشید!» خلاصه ، می گفت امروز رفته بودم اداره شفق سرخ. علی دشتی و شادمان و فلانی و فلانی نشسته بودند؛ بلوت بازی می کردند من مسخره شان کردم.آنها هم به من فحش دادند و شاعر کارد کشید!. از این قبیل صحبتها زیاد داشتیم، ولی خودش شخصا والله آدم محبوبی بود!.

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

گفتگو با شیاطین – دیدار با هفت دیکتاتور - عيدي امين

برگرفته از کتاب گفتگو با شیاطین – دیدار با هفت دیکتاتور – ریکاردو اریزیو – خجسته کیهان – چاپ اول 1383 – نشر قطره


یک مقام اداری با موهای جوگندمی و لباس رسمی زنگی را به صدا درآورد و سپس از روی کاغذ چنین خواند: عالیجناب رئیس جمهورِ مادام‎العمر فیلد مارشال حاجی دکتر عیدی امین دادا، وی‌سی،دی‎اس‌اوُ، ام‎سی، فرمانروای همه جانوران زمین و ماهی‌های دریا و فاتح امپراطوری انگلستان در افریقا و به ویژه در اُگاندا، به دربار کامپالا و نخبه‌گانِ شهری که در جشن سالانه او حضور یافته‌اند، خوش آمد می‌گوید. از «آخرین شاه اسکاتلند» اثر ژیل فودِن

... تلگرف به ریچارد نیکسون هنگام بحران واتر گیت: «اگر مردم کشورت تو را درک نمی‌کنند، بیا پیش پاپا امین که دوستت دارد. جفت لپ‌هایت را می‌بوسم». و در پایان به عنوان اندرز: وقتی ثبات یک کشور به خطر می‎افتد، تنها راه حل این است که با کمال تاسف رهبران اپوزیسیون را به زندان بیاندازی».

به لئونید برژنف و مائوتسه تونگ: «در این اواخر بسیار به اتحاد جماهیر شوروی و چین فکر می‎کنم، من نگران آنها هستم. دوست دارم شما را شاد ببینم. روابط شما دوستانه نیست. اگر به یک میانجی احتیاج دارید، در خدمتتان هستم».

به دولت اسرائیل طی جنگ یوم کیپور: «من به شما فرمان می‎دهم تسلیم شوید». به کورت والدهایم دبیرکل سازمان ملل متحد (و افسر سابق ورماخت): «می‌خواهم هواداری خود را برای شخصیت تاریخی آدولف هیتلر اظهار نمایم، مردی که برای اتحاد اروپا جنگید و تنها خطایش شکست در جنگ بود».

به دبیر کل کشورهای مشترک المنافع بریتانیا: «به دلیل موفقیت انقلاب اقتصادی اوگاندا، بدین وسیله اعلام می‎کنم که بهتر است من به جای بریتانیای کبیر رهبری کشورهای مشترک المنافع را در دست بگیرم زیرا انگلستان ار یک بحران اقتصادی جدی در عذاب است، در حالی که من برای رهبری کاندیدای ایده‎آل هستم.»

به دولت ترکیه، بلافاصله پس از اشغال قبرس «تقاضا می‌کنم نقشه‎های نظامی و فیلم‎های مستند مربوط را به من نشان دهید، زیرا برای روزی که ارتش من به افریقای جنوبی حمله خواهد کرد، به دردم می‌خرد».

... سرهای بریده شده بعضی از دشمنانش در یخچالهای کاخ ریاست جمهوری پیدا شد. روی تپه ناکاسِرو، که در کنار یکی از ویلاهای شخصی او قرار داشت نیز یک اردوگاهِ مرگ ساخته شده بود که زندانیان ضعیف و رو به مرگ در آن توانسته بودند با خوردن گوشت زندانیان مرده، زنده بمانند.

... پس از مرگ همسرش ... دیکتاتور دستور داد بازوها و ران‌های او را قطع کنند، زیرا او دست به سقط جنین زده بود. بعد فرمان داد اعضاء بریده شده را در جهات معکوس، یعنی ران راست به جای ران چپ و غیره، به بدن او بدوزند و در حالی که جسد را به خویشانش نشان می‌داد گفت «حالا می‌بینید بر سر مادران شرور چه می‎آید.»

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

اخوان،اینگمار برگمان، صادق هدایت و شعر در معنی عام

وقتی دیدن یک فیلم درخشان را مثلا اثری از اینگمار برگمان که من او را خیام زمانه خودمان می‌دانم ، نظیر مهر هفتم او، به پایان رساندیم طبعا روح خلاقانه شعری و امواج گیرا و جاذبه‌های معنوی چنان فیلمی ما را در خود غرق می‌کند. این همان شعر به معنی عام است که در آن اثر سینمایی تجلی داشته است و همچنین در دیگر هنرها این روح شعری باید در فلان داستان زیبا و درخشان هم بوده باشد تا شما را تسخیر کند. من وقتی زمام خود را به دست بوف‎کور هدایت می‌دهم و این را چند بار تجربه کرده‎ام و خود را به آن لحظات جادویی می‎سپارم، دیری نمی‎گذرد که مثل شناوری از کار مانده در امواج شعری و معنوی آن اثر غرق می‎شوم، خب این قهرا شعر آن داستان است یا مثلا چون از هدایت سخن گفتیم وقتی به آخر قصه داش‌آکل او می‎رسیم نیز همان نفوذ را منتها به طور دیگر و با شدت و ضعق متفاوت در خود احساس می‌کنیم. از کتاب گفتگوها صدای حیرت بیدار – زیر نظر مرتضی کاخی – انتشارات مرواردید – انتشارات زمستان – چاپ دوم پاییز 1388

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

هر کدام یک حالت آزادی داشتند

آمدیم پایین توی اطاق نشستیم. امپراطور هم بعد آمد پایین می‌نشستیم، برمی‎خاستیم، حرف می‎زدیم. صاحب منصبها همه راه می‎رفتند، می‌نشستند، آزادی بود، یکی ایستاده بود کـونـش را به امپراطور کرده سیگار می‎کشید، یکی نشسته بود و کــــونـش به امپراطور سیگار می‎کشید. یکی کـونـــش را به ما کرده بود. هر کدام یک حالت آزادی داشتند.

مقاله ناصرالدین شاه و تجدد

برگرفته از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران دکتر عباس میلانی چاپ دوم 1380 نشر اختران - ص 140 و 141


با تشکر از آواره بر فراز دریای مه / برای نوشتن کلمات ممنوعه فـیـلتـریـنـگ برحسب روش پیشنهادی در بخش نظرات

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

شعر یا آیه‎های جاهلی؟

از کتاب آفرینش و تاریخ مطهر بن طاهر مَقدسی

ترجمه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی = نشر آگه - چاپ اول بهار 1374 - ص 176 و 177

زید بن عمرو بن نُفیل:

تویی آن که از فضل و بخشایش پیغامگزاری آواز دهنده نزد موسی فرستادی / و بدو گفتی: با هارون نزد فرعون شوید و او را به خداوند بخوانید که سرکش شده است / و بدو بگویید آیا تویی که این آسمان را بی ستون بر افراشته‎ای تا این چنین استوار ایستاد. / و بدو بگویید آیا تویی که این آسمان را بی هیچ میخی همواری دادی تا این چنین ایستاد؟ / و بدو بگویید کیست که بامدادان خورشید را می‎فرستد تا سراسر زمین روشنایی گیرد. و بدو بگویید کیست که زمین و خاک را می‌رویاند و گیاه از آن می‎بالد و سر بر می‎کند؟


و او می‎گفت:

تسلیم شدم . ایمان آوردم به آن کس / که زمین با صخره‎های گران تسلیم اوست / زمین را بگسترد و چون دید بر آب ایستاد / کوهها را بر آن استوار کرد / و تسلیم شدم و ایمان آوردم به آن کس که / ابر تسلیم اوست آنگاه که بارانهای زلال و گورا را در خویش حمل می‎کند / و چون به سرزمینی کوچانده شود / فرمانبردار است و بر آنجا فرو میبارد.

درباره او نگاه کنید به مسلمانان قبل از اسلام و شرح حالى مختصر از حنفاء جزيرة العرب

=====================================================================

صرمة بن انس بن قیس :

از برای اوست که راهب نفس خویش را زندانی کرد، به مانند زندان یونس ، حال آنکه پیش از آن آسوده خاطر بود / و از برای اوست که یهودیان آیین موسی برگزیدند، و هر دینی و هر کار دشواری که پیش آمد / و از برای اوست که نصاری شّماس (خدمتگزار کلیسا) شدند و عیدها و جشنها به پا داشتند / و از برای اوست که حیوانات وحشی را در میان صخرهها و در سایه ریگ پشته‎ها می‎بینی.

درباره او نگاه کنید به شرح حالی مختصر از حنفاء جزیرة العرب

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

گونه ای از اجرای حدود در بین بخشی از مجوس

اما نکته جالبی که در باب «حدود» و اجرای آن در میان مجوس نقل می‌کند جالب است. می‌گوید هرکس دزدی کند و سه تن عادل بر دزدی او گواهی دهند و خود اقرار کند ، بینی و گوش او را می‌برند و این کار را «درویش»/«دروش» (پانویس کتاب) – می‌خوانند و تاوان آنچه به سرقت برده است از او گرفته می‌شود ، اگر بار دیگر دزدی کرد به دو گواه عدل کفایت می‌شود و تاوان آنچه به سرقت برده است از او گرفته می‌شود و آن علامتها را به جای یک گواه تلقی می‌کنند و در موضعی دیگر از بینی و گوش او بریدگی ایجاد می‌کنند. اگر بار سوم دزدی کرد یک گواه کافی است و تاوان آنچه به سرقت برده است از او گرفته می‌شود و در جای دیگری از گوش و بینی او بریدگی ایجاد می‌شود. حال اگر بار چهارم دزدی کرد بدون گواه هرچه مدعی خواستار آن شود باید بپردازد.

از مقدمه شفیعی کدکنی بر کتاب آفرینش و تاریخ مطهر بن طاهر مَقدسی

برچسب‌ها:

تاریخ مشترک ایرانیان و اعراب

--- در پایان این فصل (دوازدهم) بخشی از تاریخ مشترک ایرانیان و اعراب جنوب جزیره عربستان و یمن را می‌آورد و اطلاعات مهمی در باب وضع آنها ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که در میان اینان آیین مزدکی رواج داشته است.

... سپس به یاد کرد شرایع اهل جاهلیت می‌پردازد و می‌گوید در جاهلیت عرب همه ادیان وجود داشته و پیروان همه ادیان در میان ایشان بود‌اند و توضیح می‌دهد که «زندقه» و «تعطیل» در میان قریش و «آیین مزدکی» و «مجوسیت» در میان بنی تمیم و یهودیت و نصرانیت در بنوغسان و شرک و بت پرستی در دیگر قبایل ایشان بوده است.

از مقدمه شفیعی کدکنی بر کتاب آفرینش و تاریخ مطهر بن طاهر مَقدسی

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

این است شعر

از کتاب گفتگوها صدای حیرت بیدار – زیر نظر مرتضی کاخی – انتشارات مرواردید – انتشارات زمستان – چاپ دوم پاییز 1388 - ص 108 و 109

... من خواسته‎ام قصه‎ای بگویم ، زمزمه‎ای بکنم همین و بس. .... در آن لحظه پرشده بودم از از یک معنی که آزارم می‎داد و می‎خواستم این معنی را به صورتی منتقل کنم که ازش رها بشوم، این مثل این است که گرهی از درون آدم گشوده می‎شود، یک نوع راحتی به آدم دست می‎دهد، فرض کنید مثل وظیفه‎ای است که ادا شده و به این وسیله افزوده شده به هستی، به کائنات.آدم در این لحضه واسطه‎ای است ؛ وسیله‎ای است فرض کنید موجی از جایی برسد به آدم ، در مغز آدم یا بهتر بگویم با تعبیر قدیمی خودمان، در دل آدم تبدیل بشود به نور و بیاید بیرون. ذهن مواد خامی را بگیرد و تبدیل کند به نور و این نور را بپراکند. این است شعر. و برای من در لحظات بیتابی و سرشاری(به قول بعضیها الهام) چنین است که گویی کسی در گوشم آهسته زمزمه‎ای کرده است، مثل آواز فراموش شده‎ای که می‎خواهد به یاد بیاید، آهسته آهسته و کم‎کم لرزان و لغزان، تکه تکه به هم پیوند می‎خورد، رشته‎ها به هم وصل می‎شود، در تیرگی‎ای که آرام آرام روشن می‌شود و روشن و روشن‎تر تا آنگاه که در نور محض می‌بینیم آن نهفته بیدار و آشکار شد. آن ترنم پنهانی و مبهم چون نغمه‌ای از ابهام درآمد و نت‌ها نوشته شد، مثل خوابی که آدم دیده باشد و کم‎کم به یادش بیاید، پرده تاریکی و پوشیدگی و ابهام از روی آن تصویر ذهنی برداشته می‌شود، تصویری که انگار در جایی به من نشان داده‌اند و اکنون باید خود من آن تصویر را بر صفحه‌ای نقش کنم، این پرده‌برداری از روی آن تصویر هم یکباره صورت نمی‌گیرد، بلکه آهسته آهسته، هر لحظه مثل کشفهای کوچکی از گوشه کنارهای تصویر، و کوشیدن و جوشیدن و خروشیدن، تا کم‌کم تمامی تصویر بر صفحه نقش ببندد و در روشنی آشکار جلوه کند. بدین گونه است که شعری از نهانگاه ضمیر و قلمرو حسیات و عواطف و خطورهای خاطر، بر دفتر می‌نشیند، این کار و این حال به هیچ وجه با آن حسابگریها و دقتهای هشیارانه پیشاپیش سازگار نیست. والسلام و نامه تمام.

دیدار و شناخت «م.امید» - برگرفته ار :دفترهای زمانه ، گردآوری و تدوین سروس طاهباز ، چاپ او اسفند 1374 – گفتگو ی سیروس طاهباز- محمدرضا شفیعی کدکنی – اسماعیل خوئی با مهدی اخوان ثالث

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

صمد بهرنگی و گلسرخی از دریچه‎ای دیگر

در استقبال از مطلبی درباره صمد بهرنگی در وبلاگ شکست سکوت


... من البته گناه همه این انحرافها و نارسائیها را نیز به پای رژیمی می‌نویسم که با کشتن آزادی و در انحصار خود گرفتن منابع معرفت و فرهنگ و... ، ما را از درک ضرور و نقد درست خویش نیز دور داشته بود. در آن گونه موقعیتها اساسا تفکر نیز ممتنع می‌شود. در آن دوره کمتر کسی در اردوی خودی تفکر و انتقاد می‌توانست بگوید داشتن و نداشتن یک عقیده سیاسی ، در آغاز ، نه اعتباری به یک اثرهنری می‌بخشد و نه از ارزش آن می‌کاهد. پس کسی نمی‌گفت بهرنگی معلم شریف و مبارز و مردم دوستی است که آرمانش برای تعلیم و تربیت کودکان فلک زده این جامعه و توزیع عادلانه فرهنگ در میان همه مردم ، به مراتب از داستان نویسی‌اش فراتر و نیرومند‎تر است. یا کسی نمی‌توانست به این جابه‎جاگیری توجه دهد که گلسرخی قهرمان پرشور و پاک باخته‎ای است ، اما شعرش هرگز به قدرت سرنوشتش نیست، بلکه به تبع از موقعیتش مطرح شده است.
ز کتاب : چشم مرکب - نواندیشی از نگاه شعر معاصر - محمدمختاری- انتشارات توس - ص 69

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

شعر امروز می‌خواهد

از کتاب : چشم مرکب - نواندیشی از نگاه شعر معاصر - محمدمختاری- انتشارات توس - شناسنامه کتاب

... خطابه ، زبان جدال ماست با دیگران ، اما شعر جدال ماست با خود .

به قول پل ریکور « شعر زبانی است چند آوایی که در برابر تک آوایی زبان علم و سیاست قرار دارد.»

شعر امروز می‌خواهد بر ساخت‌هایی که به وفوردیده می‌شده است و می‌شود، در عمق و نهاد بشورد. زیرا می‌خواهد خود و دیگری را که باز پیچیده در «خود» است مخاطب خویشتن سازد. دیگری را تنها به گونه خویشتن ، و گرفتار یا در گیر چون «خویش» در یک هزارتوی درد آمیز و مبتلا بازیابد. می‌کوشد در همان موقعیت برابر، و به تساوی با شأن و حضور و قدرت و حق خود به او بنگرد. جای خود و دیگری را در عمق با هم عوض کند. در عمق فرهنگ به نجوا و گفتگو پردازد. در اعماق خویشتن، رابطه دیرینه شبان - رمگی را وانهد، و بشکند. از ساخت استبدادی به درک حضور دیگری برسد. تنها همان فاصله‎ای را که خود با سخن دارد ، برای دیگری یا خواننده نیز در نظر گیرد یا بپسندد. در چنین موقعیتی دیگر آدم بر سر کسی هوار نمی‌کشد. خود را جدا نمی‌انگارد. فقط گناه دیگران را نمی‌بیند. همه کاسه کوزه‌ها را تنها سر دیگری نمی‌شکند. دیگری را در آن پایین مورد خطاب و عتاب قرار نمی‎دهد. از موضع خود مطلق ، دیگری را به عمل و یا به گفتار نمی‌خواند. به صراحت یا در لفافه نیز نمی‌گوید آهای رمگان و کوچکان و پیروان و حتی هم‌رزمان و مردمی که سخت نیازمند راهنمایی هستید! با شما هستم! آمده‎ام این‌جا و آن‌جایتان را اصلاح کنم. حالم از همه چیزتان به هم می‌خورد. حواستان را جمع کنید. و آنچه را من می‌بینم ببینید تا رستگار شوید. باور کنید در بسیاری از نوشته‌ها و گفتارهای همین چهار دهه نیز می‌توان بدتر از این گونه بیان‎ها را هم ، خواند و دید. هم اکنون در بخش قابل توجهی از جامعه ما چنین وضعی برقرار است. به همین سبب نیز شعر امروز از آن فاصله می‌گیرد ، تا به گفت و شنید در اعماق برسد.

برچسب‌ها: