۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

قدم بخیر مادر بزرگ من بود یا یوسف علیخانی



[... من که رسیدم، دمش هم داشت می‎رفت زیر ضریح، امان الله آب دهانش را قورت داد و زیر کوله‎ی علف، نفس نفس زنان گقت: «خودم دیدم که قربانعلی دشتبان را بلمباند و بیامد اینجا.»
رد خون از توی باغستان کشیده شده و افتاده بود توی دشت راهان. از آن جا هم آمده بود و رسیده بود به سرازیری خاکستان پایین امامزاده و باز بالا رفته بود. چند تا سنگ هم از سنگ چین زیر نعلدار ایوان امامزاده افتاده بود، اما رد خون کنار ضریح قطع می‌شد. کسی ندیده بود که قربانعلی دشتبان را از باغستان بلعیده و بعد به سر بالایی پایین امامزاده  رسیده بود. معلوم هم نبود رد خون قربانعلی است یا افعی، اما حکما باید دشتبان داسش را انداخته باشد به جان افعی و هی بزن، حتی اگر .... ] 
از کتاب / قدم بخیر مادر بزرگ من بود – یوسف علیخانی
– چاپ سوم زمستان88 - چاپ اول ِنشر آموت - 

و اگر تا اینجای داستان نفستان به شماره افتاده و مواظب گوشه و کنار اتاق یا جایی که خطوط بالا را می‎خوانید، هستید، و به زیر میز کامپیوتر نیم نگاهی انداخته‌اید تا مبادا ماری، جَک جونوری اون زیرها پنهان شده باشد، پیشنهاد می‎کنم داستانهای: مرگی ناره – خیرالله خیرالله – رعنا – یهلنگ - مزرتی – آن که دست تکان می‎داد، زن نبود – کفتال پری – میلکی‌مار – سمکهای سیاه کوه میلک - قدم بخیرمادر بزرگ من بود – کفنی - و کَرنا را از کتاب نفسگیر یوسف علیخانی بخوانید.  
و اما چرا رفتم سراغ قدم بخیر مادر بزرگ راوی اگر حساب یوسف علیخانی را از او جدا کنیم هرچند که گفته قدم بخیر- نه قدم خیر لرها -  واقعن اسم مادر بزرگش بوده.
مادر بزرگ، قدم بخیر، قصه‎های جن و پری، آل و مار و مور و گور و مرده و البته گره خوردن ذهن خوانده لر با «قدم خیر» ، کافی است تا که حدود چهار پنج روزی از خواندن داستان که گذشته، مراسم چهلم درگذشت مادر بزرگ خواننده نیز در این اوضاع و احوال با داستان مصادف شده باشد.
«ننه ایران» ِ من در سنی برآوردی که تا نود و یکی و دوسال را در بر می‌گیرد، به رفتگان خاک پیوست. اما ربطش به قدم بخیر، مادر بزرگ یوسف علیخانی، فقط و فقط  به خاطر قصه است.
«ننه ایران» ِ من زنی از طایفه‎ی زنگنه برای هیچ یک از نوه‎هایش و یا حداقل برای من قصه‌ای نگفت و مُرد. از قدیمیها و از ایل و تبار لرش گفت، از شوهری سی و سه ساله که در سن سیزده سالگی زنش شده بود. از درختهایی که کاشته بودند، از تیمسار تاج بخش و از زندگی رعیتی، از همه و همه گفت اما هیچ وقت قصه نگفت. وقتی که به چرایی‎اش فکر می‌کنم به این نتیجه می‎رسم که او بعد از مرگ شوهرش در حدود چهل و پنج/شش سال پیش در سن و سالی نوه دار می‎شود که دیگر نمی‎تواند نقش مادر بزرگ را برای نوه‎های قد و نیم قد خود بازی کند، چرا که یکباره به نقش بزرگ خاندان هُل داده می‎شود و با چنان جذبه و هیمنه‎ای این نقش را ایفا می‎کرد که دیگر جایی برای قد و نیم قدهای دختر و پسرانش نمی‎ماند که از ملک طاووس یا چُسُنَک بخواهد برایشان قصه بگوید.
و این بی قصه‎گی ورِ دل ما ماند و فکر می‎کنم که یوسف علیخانی با این کتاب، همه‎ی آنچه را که روزگاری مادربزرگهایی باید می‎گفتند و نگفتند و یا اگر گفتند، خیلی خطی و بدوی گفتند، جمع کرده تا یکباره همه را با طرحی نو درهم بریزد و با شگردهایی که خود آموخته و خط به خط به دانسته‎هایش اضافه‎شان کرده، تلفیقشان کند تا باعث بشود که طعم تلخ تکرار و تاریخ مصرف به داستانهایش ننشیند و وقتی که سطر به سطر و داستان به داستان جلو می‎روی بگویی که چه کرده این بچه الموتی با متل ها و حرفهای دور کرسی و شب نشینی‎های زیر نور چراغ گردسوز.
دلم می‌خواهد بیشتر بنویسم و بیشتر بگویم اما می‎ترسم سمت و سوی قصه را «ننه ایران» ِ من به خود معطوف کند و قدم بخیر، مادر بزرگ یوسف علیخانی قصه‎هایش ناخوانده بماند. پس بخوانیدش که بخش‎هایی گم شده از هریک از ما، لای به لای حکایتهایش جان می‎گیرند و رخ می‎نمایند. 
 
برای خواندن درباره یوسف علیخانی گفت‌وگوی «چلچراغ» با یوسف علیخانی در کتاب بیست

مثل همیشه و لینک کناری صفحه‎ی ماز و راز به تادانه بروید

  

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

شصت سال برآمد

شصت سال برآمد تا در جستجوی خدای بودم. پس آنگاه دانستم که اویم.- ابویزید بسطامی

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

تمدن

يعنی پيش‌بينی‌پذيرشدن توالی امور و رفتار آدمها - محمد قائد

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

خاندان برمکی

در تاریخ بیهقی که دیروز برای دوستان می‌خواندم این بخش از کتاب بسیار جالب است و خواندنی : «هارون‌الرشيد روي‌ سوي‌ يحيي‌ برمكي‌ كرد و گفت‌ اين‌ چيزها كجا بود در روزگار پسرت‌ فضل‌؟ يحيي‌ گفت‌ زندگاني‌ امير دراز باد اين‌ چيزها در روزگار امارت‌ پسرم‌ در خانه‌هاي‌ خداوندان‌ اين‌ چيزها بود به‌ شهرهاي‌ عراق‌ و خراسان‌. هارون‌الرشيد از اين‌ جواب‌ سخت‌ طيره‌ شد چنان‌ كه‌ آن‌ هديه‌ بر وي‌ منغص‌ شد و روي‌ ترش‌ كرد و برخاست‌ از آن‌ خضراء برفت‌».حکایت غنیمتهایی است که علی بن عیسی که از طرف هارون والی خراسان شده بود ، برای جناب خلیفه فرستاده و جواب صریح و زیبای یحیی برمکی

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

نیچه و تنها خدایی که نمرده است

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند.
نیچه - کتاب چنین گفت زرتشت - ترجمه داریوش آشوری - چاپ هجدهم 1381 - انتشارات آگاه - ص 53

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

شگرفترین و زیانبارترین فاجعۀ آفرینش رخ داد

« در آغاز ، جهان روشنی و تیرگی ، سرزمین نیروهای مزدایی و اهریمنی ، نیکی و بدی ، آسمان و زمین ازهم جدا بود . سرزمین فروغ از نیمروز (جنوب) به سرزمین تیرگی می رسد . روزگاری نیروهای تاریکی ، دیوان به سالاری اهریمن ، به سرزمین روشنی تاختند . اهریمن در پیکرۀ ماری سهمگین از فرود به سرزمین «اورمزد» راهی جست . دیوان از هر سوی ، چونان انبوهی از مگسان به آفرینش پاک تاختند ، آن را به تباهی کشیدند ، آلودند . آسمان تیرگی گرفت ، آب پاک از گوارایی بی بهره شد ، زمین را جانداران گزنده و آزار گر ، «خرفستران» فروپوشیدند ، گیاهان رخشان پژمردند ، «ایوک دات» ، گاو نخستین و «گیومرث» ، نخستین مرد ، ازمیان رفتند ، بدین سان شگرفترین و زیانبارترین فاجعۀ آفرینش رخ داد ، نیکی با بدی درآمیخت ، .... بدین سان گومیچشن ، زمانه رنج و اندوه و آزار، بستر نابودی و مرگ آغاز گرفت.
* ازگونه ای دیگر – میرجلال الدین کزازی - چاپ اول – نشرمرکز – تهران 1368 صفحه 4 *


« در ازل ، هرمزد بود و اهریمن ؛ یکی در روشنایی لایتناهی بر فراز ، و دیگری در تاریکی بی پایان ، در فرود . هرمزد ، دارندۀ علم مطلق ، ازبودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت. پس آفرینش را که ابزار جدائی فرجامین است ، به مینوئی بیافرید . سه هزار سال از آفرینش مینوئی هرمزد گذشت که تازش اهریمن سرگرفت . در آغاز تازش ، اهریمن دیوان را ساخت و به جهان روشن بر تاخت . هرمزد زمان کارزار را به نه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن «اهونور» او را باز به تاریکی مدهوش افکند ، به سه هزار سال .راندن اهریمن جز به روائی آفرینش نشود و آفرینش جز به زمان رواج نیابد و با خلق زمان ، ناگزیر هردو آفرینش ، پدید می آیند : آفریدگان هرمزد و آفریدگان اهریمن . پس هرمزد زمان بیکران را کرانمندی بخشید و تن آفریدگان خویش را از روشنائی پدید آورد و نیز وای ِ درنگ خدای ، خدای جنگ و مکان ، را که ابزار آفرینش است . اهریمن ، به مقابله ، تن خاکستری تباه آفریدگان خویش را ساخت و در برابر هر آفریدۀ نیک ِ هرمزد ، به خلقی زشت و پلید دست یازید . هرمزد جهان را از قوه به فعل درآورد و به بهری از آفرینش مینوئی خویش صورت مادی و گیتی داد . هنگامی که آفریدگان را به مینوئی آفرید ، چون مادر بود و هنگام خلقت گیتی ، چون پدر ». *پژوهشی در اساطیر ایران – مهرداد بهار- چاپ چهارم – انتشارات آگاه – تهران 1381 صفحه 31 *

یادداشت: این پست در شامگاه پنجشنبه 16/10/88 تکمیل شد.

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

کلاغ سفید، پر


بی‎آنکه بدانی حرف زده‎ای / بی‎آنکه بدانی زنده بوده‌ای / بی‎آنکه بدانی مرده‎ای.
ساعت را بپرس کمکت می‌کند / از هوا حرف بزن کمکت می‌کند / نام مادرت را به یاد بیاور / شکل و تصویر کسی را
سریع! از چیز کوچکی آغاز کن / مثلا رنگ‎ها مثلا رنگ زرد /سبز ، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور / فصل‎ها را ، مثلا برف
سریع باش ، سریع / چیزی برای بودنت پیدا کن ، دُور بردار / ممکن است بفیه چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه / واقعا / به مرگت / عادت ،کرده‎ای .


از کتاب"خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت" -
اثر شهرام شیدایی ، چاپ اول 1379 - موسسه انتشاراتی کلاغ سفید
عکس و نشان از وبسایت شهرام شیدایی
و خبر درگذشت او را از
اینجا بخوانید

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

شیرین کاری با زمان

به روی لاله و گل خواستم که می‌ ، نوشم
ز شیشه تا به قدح ریختم ، بهار گذشت
مرتضی قلی خان شاملو
از شاعران دوره صفویه

****

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
حافظ

تصویر از وبلاگ آزیتا قهرمان

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

بیرون کشیدن واژه از کوره

یکم ---------
های ،
شیر بچه ، مهتر‎ ِ پولاد چنگ ِ آهنین ناخن
رخش را زین کن.
مهدی اخوان ثالث - دفتر شعر ِ "از این اوستا" – شعر "مرد و مرکب" - متن کامل شعر را اینجا بخوانید
دوم ---------
و شيرآهن کوه مردی از اينگونه عاشق
احمد شاملو - ابراهیم در آتش - متن کامل شعر را اینجا بخوانید

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

ماه / دشت

گفت راوی : ماه خلوت بود اما دشت می‌تابید
نه خدایا، ماه می‌تابید ، اما دشت خلوت بود - اخوان ثالث


در پاسخ به یادداشت دوست ندیده - نویسنده‌ی عزیز و محترم وبلاگ‎ ِ - آواره بر فراز دریای مه و با ذکر این نکته که تا کنون سعی داشته‌ام که هیج مطلبی را بدون اسم و رسم در وبلاگ نیاورم و در این یک مورد که فراموش کرده‎ام ، تیز بینی آواره‎ی عزیز را در بخش نظرات ارج می‎نهم .
اسم و رسم این قطعه‌ ی اخوان :
دفتر شعر ِ "از این اوستا" – شعر "مرد و مرکب"
و کامل آن را در این آدرس(وبلاگ با ما یگانه ‎باش) می‎توانید بخوانید.
در ضمن در کتاب شعر و شناخت اثر دکتر ضیا موحد – انتشارات کتاب مروارید – مقاله‎ی اخوان شاعر حالت‌ها
دکتر موحد نکاتی در باب این شعر نوشته‌اند که خواندنی است.

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

چهار جریان فکری

اگر به خراسان در نیمه قرن سوم بنگریم ، چند جریان روحی اصیل و دوران ساز را در کنار هم می‎بینیم....
1)مذهب کرامیه (به پیشوائی محمد بن کرام ، متوفی 255)
2)مذهب ملامتیه (به پیشوائی حمدون قصار ، متوفی 271)
3)مذهب صوفیه ( به نمایندگی تمام عیار بایزید بسطامی ، متوفی 261)
4)مذهب اهل فتوت (به سرکردگی نوح عیار نیشابوری ، نیمه دوم قرن سوم) -
از کتاب :قلندریه در تاریخ – نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

جنبش قلندریه

جنبش قلندریه ... یک جنبش چند ساحتی است. با یک نگاه منشوری می‌توان در آن رنگهای بیشماری دید: از مزدک گرایی و آیین‌های ایرانی کهن گرفته تا راه و رسم جوانمردی و عیاری و فتوت ، تا عناصری از آیین خرم دینان تا اندیشه‎هایی از گنوستیسیسم و عرفان اسلامی در صورت مکتب ملامتیان ِ نیشابور تا گرایشهای قرمطیانه و شیعی و حروفی و اهل حق – تصویری متناقض از مردمی که از یک سوی با ثروت‎های بزرگ و تعدد زوجات و نظام برده‎داری و قتل نفس و تباه کردن طبیعت و آلودن محیط زیست مخالف‎اند و از سوی دیگر ، و در دورانی دیگر ، جز دریوزه و گدایی کاری ازیشان دیده نمی‎شود.
از کتاب : قلندریه در تاریخ – نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی – انتشارات سخن – چاپ اول 1386 –– تیراژ 5500 نسخه

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

راک

1- راک : گوسفند جنگی ، قوچ .
2- راک : کاسه آبخوری ، کاسه چوبی .
3- راک : رشته سوزن ، نخ .
4- راک : آوازیست ایرانی. یکی از تغییر مقامات ماهور انتقال به آواز راک است. نوت شاهد عراق و راک با تنیک ماهور یکی است ، و تفاوت در این است که در عراق درجه سوم ماهور نیم پرده پایین میآید و سوم گام ماهور کوچک می‌شود ، ولی در راک علاوه بر این تغییر ، درجه ششم ماهور هم یک ربع پرده پایین می‌رود. راک عبداله - گوشه‎ای از ماهور و گوشه ای از راست پنجگاه. راک هندی – گوشه‎ای از ماهور.

از کتاب : فرهنگ فارسی– نویسنده: دکتر محمد معین – انتشارات امیر کبیر – چاپ دوازدهم 1377–– تیراژ 6000 نسخه

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

چند خطی درباره سپهسالار

ص 273 - از مطالبی که در زمان سپهسالار رواج پیدا کرد موضوع "آزادی" بود که همه روشنفکران درباره لزوم آن صحبت می‎کردند. مخاف بزرگ کلمه "آزادی" ، حاج ملاعلی کنی بود.


فریدون آدمیت می‎نویسد: "شرحی که حاج ملاعلی کنی ضمن بدگویی از سپهسالار درباره «کلمه قبیحه آزادی» نوشته عکس العمل مخالفین را روشن می‎کند".
حاج ملاعلی کنی می‎نویسد: "کلمه قبیحه آزادی ... به ظاهر خیلی خوش نماست و خوب و در باطل سراپا نقص است و عیوب. این مسئله برخلاف جمیع احکام رُسُل و اوصیا و جمیع سلاطین عظام و حکام والامقام است. ..."

از کتاب : شیعه در تاریخ ایران نویسنده: دکتر سیدرضا نیازمند – حکایت قلم نوین – چاپ اول زمستان 1383 –– تیراژ 3300 نسخه

برای خواندن بیشتر :
میرزا حسین خان سپهسالار و بهارستان
صدراعظمی از گونه‎ای دیگر
عکسهای تاریخی
روایتی در مورد قرارداد رویتر
مطلب بیشتری از این کتاب بخوانید
در باب نوسازی، پيش از مشروطه مطلبی بسیار خوب و خواندی

برچسب‌ها:

چند خطی درباره سیدجمال‌الدین ، میرزا ملکم خان

ص 268 - سید جمال‎الدین و میرزا ملکم خان هر دو از "رفرم" صحبت می‎کردند و هر دو به تقلید از تمدن اروپایی ، ولی با دو اجرای متفاوت اعتقاد داشتند. سیدجمال‎الدین امید و تکیه‎ای به علمای شیعه نداشت بلکه تکیه او به "قرآن" بود و می‎گفت: "مسلمانان روزی باید مثل مسیحیان خود را از قیود مذهبی (رسوماتی که علمای دین مقرر می‎کنند) برهانند.
میرزا ملکم خان گرچه در "دفتر قانون" که خود نوشته است، پیشنها می‌کند که علما و حوزه‎های علمیه باید تحت کنترل وزارت علوم باشند، ولی در عین حال ، بر خلاف سید جمال‎الدین اسد آبادی ، همکاری علما را در رفرم کشور لازم می‌دانست و می‎گفت : "باید از دانش علما در رفورم سیستم قضایی استفاده کرد". ملکم در نطقی که در لندن در مورد تمدن ایران کرد ... می‎گوید: "ما مشاهده کرده‎ایم که افکار و عقایدی که از طرف شما(اروپاییان) به ایران می‎آید، به هیچ وجه مورد قبول واقع نمی‎شود، ولی اگر ثابت شود که همان افکار و عقاید ریشه اسلامی دارند با شعف بسیار همه آن را می‎پذیرند..."



از کتاب : شیعه در تاریخ ایران نویسنده: دکتر سیدرضا نیازمند – حکایت قلم نوین – چاپ اول زمستان 1383 –– تیراژ 3300 نسخه
مطلب بیشتری از این کتاب بخوانید
برای خواندن بیشتر :
میرزا حسین خان سپهسالار و بهارستان
صدراعظمی از گونه‎ای دیگر
عکسهای تاریخی
روایتی در مورد قرارداد رویتر

برچسب‌ها:

چند خطی درباره امیرکبیر

ص 259 – امیرکبیر به هیچ وجه اجازه نمی‌داد علما در کار دولت دخالت کنند. ... در زمان امیرکبیر ، میرزا باقر مجتهد ، میرزا علی اصغر شیخ الاسلام و پسرش میرزا ابوالقاسم در تبریز مزاحم کار حاکم تبریز شده بودند . امیر کبیر "سلیمان خان افشار" را به تبریز فرستاد تا آنها را دستگیر و به تهران بیاورد. این سه نفر تا آخر صدرات امیر در تهران نگهداری شدند . تا آن روز هرگز هیچ سلطان و یا صدر اعظمی با یک مجتهد چنین کاری نکرده بود.
ص 260 - در زمان امیرکبیر ، علما تقاضا کردند مشروب خواری و مشروب فروشی ممنوع گردد ، ولی امیر فقط موافقت کرد کسی که در ملا عام مست باشد تنبیه گردد. در دستگاه دادگستری امیر هم "گناهان مربوط به شریعت" کمتر از "گناهان مربوط به تخطی از دستورات دولتی" جریمه داشت.


از کتاب : شیعه در تاریخ ایران نویسنده: دکتر سیدرضا نیازمند – حکایت قلم نوین – چاپ اول زمستان 1383 –– تیراژ 3300 نسخه

برای خواندن بیشتر :
میرزا حسین خان سپهسالار و بهارستان
صدراعظمی از گونه‎ای دیگر
عکسهای تاریخی
روایتی در مورد قرارداد رویتر

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

عباس معروفی، از یکی از هولناک ترین روشهای خودکشی در بین نویسندگان جان سالم به در برد


باور کن فقط يک خودکشی ناموفق بود.
همين و حالا هستم و خوبم

این هم اصل نوشته در بخش نظرات وبلاگ آقای معروفی

یک مطلب در باره او که به دوباره خوانی اش می‌ارزد

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

قرشمال

قرشمار یا غرشمال به کولی‌ها و آهنگران محلی و افرادی گفته می‌شد که خدمات روستاییان را انجام می‌دادند و از دادن مالیات معاف بودند و از سوی مالیات بگیران حاکم "به شمار نمی‌آمدند" ، از این رو آنان به "غیر شمار" معروف شدند.
و می‌دانیم که اینان همان‎ها هستند که توسط بهرام گور از هندوستان به ایران آورده شدند و دستی در موسیقی داشتند و دارند.



معنی کلمه در لغتنامه دهخدا

توضیحات بسیار خوبی درباره قرشمال و کولی‌ها

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

نوروزخوانی


یکبار دیگر قیصر امین پور در «گل ها همه آفتابگردانند»

ای سال

هر دم دردی از پی دردی ای سال !
با این تن ناتوان چه کردی ای سال ؟
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه بر نگردی ای سال !

برچسب‌ها:

نوروزخوانی



سیاوش کسرایی در «سنگ و شبنم»


ترانه ها
*
من آن ابرم که می آیم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا
*
گلی جا در کنار جو گرفته
گلی مأوا سر کیسو گرفته
بهار است و مرا زین دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته
*
چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها ، از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان ِ مانده خاموش
امید گل شدن ، بر باد رفته ست؟
*
بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت
*

برچسب‌ها: