۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

تيك و تاك

تيك و تاك و تيك و تيك –
چرخه‌ي بي‌انتها –
بخت خفته – ذهن داغ – خاك عادت – تب و طاقچه‌هاي دوار –
تيك و تاك و تيك و تيك –
دو تا عقربك ، يك قفس –
يك قفس – دوتا عقرب - نقش‌ رو ديوار –
چفت و بست فك – انقباض عضله – حوض تشنج - سرگيجه ي خيس –
تيك و تاك و تيك و تيك –
دور دنيا –
چرخ‌هاي گاري كهنه – سم يابو – نعل وارونه‌ي تاريخ –
قيل و قال و هارت و پورت – حرف‌هاي صدتا يه غاز –
تيك و تاك و تيك و تيك –
نان – آزادي – عشق – ايمان – عقيده – برابري – برادري – نان و نمك – شور وقيام –
گل‌گندم – آب و غنچه – خاك و خنده –
تيك و تاك و تيك و تيك –
پاي آلوده به خون – سينه‌ي خاك – خاك چاك چاك – تشنه‌ كوير و برهوت –
خاك گرم – خاك سياه – خاك عادت – تب طاقچه – عقربكهاي رو ديوار –
تيك و تاك و تيك و تيك –
نعل وارونه – گردونه‌ي تاريخ – دل‌هاي گَنده – حرف‌هاي گُنده –
رسالت تاريخي – نجات بشريت – مدينه‌ي فاضله – كرامت انساني –
تيك و تاك و تيك و تيك –
انسان ، اشرف مخلوقات –
توجيه ، خلاقيت انسان –
مصلحت –
نرخ نان – آخرين نرخ روز-
تهويه ي مطبوع –
هواشناسي –
بادسنج –
تيك و تاك و تيك و تيك –
درد نان – پاي پتي – كاسه ي خالي – دستهاي خواهش – معده و روده‌ي فرياد –
غسالخانه ي غرور و غيرت – مسلخ شرم و حيا –
تيك و تاك و تيك و تيك –
سرگيجه ي خيس – تب طاقچه – حوض تشنج –
تيك و تاك و تيك و تيك –
حرف‌هاي صدتا يه‌غاز-
آرمان – ايمان – مبارزه – مكتب – وحدت – پيكار- جانفشاني-
تيك و تاك و تيك و تيك –
خاك چاك – خون لخته‌ - چشم‌هاي باز – خاك سياه – قبرهاي يك دست و رديف –
عكس خاك خورده ي طاقچه – پلاك حلبي –
تيك و تاك و تيك و تيك –
دل‌هاي گَنده – حرف‌هاي گُنده –
تلاش – رفاه‌اجتماعي – رفع تبعيض – فقرزدايي –
تيك و تاك و تيك و تيك –
دور دنيا – چرخ‌هاي گاري كهنه – سم يابو – نعل وارونه ي تاريخ –
قيل و قال و هارت و پوت –
حرف‌هاي صدتا يه‌غاز-
معده‌ي پر – آروق نيمه‌ي ظهر – خوراك غاز –
چربي خون بالا –
فشارخون بالا –
بالاي شهر-
پلاك موقت –
چرخ ‌هاي گاري كهنه – سم يابو – نعل وارونه‌ي تاريخ –
تيك و تاك و تيك و تيك –
چفت و بست فك – انقباض عضله – حوض تشنج – سرگيجه‌ي خيس –

داریوش دوله-29/03/81

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

قرص نان

آقا ،‌ آقا ، آقا از اين قرصا مي‌خوام –
آقا ،‌آقا …
بچه ، كم شلوغ كن ، چه خبر ته ؟‌
آقا قرص مي خوام ،‌ آقا جلدش اينه ،‌آقا مامانم جلدشو داد گفت آقا از اينا بدين –
آقا تورو خدا زود باشيد –
آقا درد داره –

پول داري ؟‌

آره آقا ، يه دقيقه وايسيد - ، تو اين جيب … ، نه تو اين يكيه ، ايناهاش ، آقا تورو خدا زود باشيد ، بايد نونم بخرم –

خوب پس نسخه‌ات كو ؟

آقا مامانم جلدشو داد گفت آقا از اينا بدين ، گفت …

خيله خوب ، نمي‌خواد –

آقا مرسي –

آقا ، آقا يه دونه –

بچه بيا برو توصف –

آقا ما يه دونه مي خوايم برا مامانمون ،‌آقا مريضه –

بچه دروغ نگو –

آقا به خدا مريضه ، اينم قرصا شه –

آقا بش بديد بره گناه داره –

چيچي خانم گناه داره – اين جوري كار ياد مي‌گيره –

بابا بش بديد بره –

خيله خوب ، آقا شاطر يه دونه به‌اش بده ، اما فقط همين يه دفه باشه ها –

آقا مرسي اينم پولش –

مامان – مامان –
قرص – قرص –
مامان – مامان –
قرص – قرص –

آب – ليوان – سرفه – عينك – مشق – قرص - مامان – درد – خواب – ديكته – دفتركاهي – مداد سياه –

آن مرد داس دارد – بابا نان داد – آن مرد در باران آمد –

داس – ماه – نان – قرص – خواب – خواب – خواب –

خانوم اجازه ، مي‌گم – مامانمون - خانوم اجازه – خانوم ، مي‌گم – مامانمون – خانوم ، تورو خدا ، نزنيد – مامان – خانوم – مامان – خانوم –

دفعه‌ي آخرت باشه – وگرنه ، جريمه‌هات دو برابر مي‌شه –

نان – نان – نان – نان – نان –
مامان –
داس – داس – داس – داس – داس –
مامان –
مرد – مرد – مرد – مرد-
مامان –
بابا – بابا – بابا – بابا –
مامان –
قرص – درد- سرفه – ليوان – دفتركاهي – قرص – مداد سياه – خواب -
داريوش دوله – 18/08/81

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

راز آفرینش

آشفته بود و خسته ، از ساختمان كه داشت خارج مي شد پرستار لاغر اندام با آن چشمهاي سبز و موهاي بور ، نگاهي به او انداخت و نيمكت روبرو را نشانش داد. درد كتف چپش هم مثل هميشه به سراغش آمده بود و يك ريز تير مي‌كشيد. زير بغلش از عرق طوق انداخته بود و پيراهنش درآن قسمت به زردي مي زد. وقتي به نيمكت رسيد تقريبا وارفت چشمهايش را براي لحظه‌اي بست. هنوز كمي زود بود تا با وقايع درون اتاق عمل ارتباط برقرار كند.نيمكت كمي كوچك بود، زماني كه روي آن دراز كشيد لبه آن پاهايش را اذيت مي‌كرد با اين حال خودش را روي آن مچاله كرد. اين كار تصويري گنگ و تار از دوران كودكي را جلوي چشمش نقش نمود، به يادش آمد كه در حياط خانه قديمي شان هم ، نيمكتي داشتند كه آن موقع ‌ها براي او خيلي بزرگ بود و او هرچه سعي مي‌كرد تا كه در حالت دراز كش ، هم قد نيمكت باشد ، نمي شد كه نمي شد.چشم‌ها را بست ، گونه‌هايش آهن را لمس مي‌كرد. بوي خاك باغچه دماغش را پر كرده بود. ياد ديوارهاي گاهگلي افتاد – تصوير كودكي ، نيمكت ، حياطي قديمي ، اتاق عمل ، كودك – همه رژه مي‌رفتند، چشم‌ها را باز كرد، برخاست و نشست ، نگاهي به اطراف انداخت ، واقعيت داشت ، كودك .بله او اكنون خود صاحب كودكي شده بود و در حياط يك بيمارستان در كشوري اروپايي با چشماني خسته و نيم بسته روي نيمكتي تر و تميز نشسته‌ بود، نيمكتي كه او را به دنيايي دور دست در خانه‌اي قديمي با ديوارهاي گاهگلي و حوضي آبي رنگ در حاشيه‌اي از كوير ايران پيوند مي داد.به آن دو نفر ديگر فكر كرد. يكي‌شان تازه واردي بود كه مثل سنجاق، سه تن را به هم پيوند مي‌داد و ديگري دختري بود ريز نقش و خجالتي از اهالي كرواسي با تابعيت آلماني كه چشماني به رنگ خاك داشت. دختري بود كه توانسته بود او و آوارگيهايش را در اين خاك غريب پناهگاهي باشد. دست آخر بعد از آن همه دوندگي و پرسه ، ازدواج در آلمان با يك تبعه آن كشور مشكل اقامتش را حل كرد.تا يكي دوساعت پيش كه آن پرستار آلماني او را به داخل اتاق زايمان راهنمايي كرد، هرگز چنين احساسي را در خود تجربه نكرده بود. وقتي به داخل جايگاه مخصوص راهنمايي‌اش كردند. متعجب شده بود كه او را براي چه به اتاق عمل مي برند؟ در ايران ، تا به يادداشت ورود افرادي غير از تيم جراحي به اين اتاق ممنوع بود و از آنچه كه در دور و اطراف خودش به يادداشت، اين بود كه موقع زايمان خواهر و برادرهاي كوچكترش ، پدر يا كه كشيك بود يا كه ماموريت و مهم‌تر اينكه تمام بچه‌ها در حمام خانه توسط بي‌بي خاتون به دنيا آمده بودند و حضور مردان ، اگر هم موجه بود ، فقط در خارج از محدوده خانه آن هم براي انجام كارهايي مثل آوردن ماما و يا بردن او و از اين جور كارها، ضروري تشخيص داده مي‌شد.ولي اينجا، او را در اتاقكي شيشه‌اي نشانده بودند تا كه شاهدي باشد بر تلاش و رنج همسرش ، زماني كه از پس درد‌هاي حلقوي و فريادهاي مورب ، موجودي خون آلود و گريان را با شباهتي بسيار نزديك به او ، روانه‌ دنيايي مي‌كند كه او نيز آن را از همين نقطه آغاز كرده بود. دنيايي توام با درد و خون كه براي ثبت حضور در آن مي بايد كه به شيون از ته دل فرياد برآورد. و جالب اينكه اين موجود امضاي آوارگي و دربدري او هم بود امضايي جاندار بر اسناد و مدارك و مهاجرت.باز هم تصاوير درهم رفت ، كودكي و دنياي شگفت انگيزش در شيشه مقابل نقش بسته بود و او تصوير پسري خردسال را مي‌ديد كه دفتر كاهي به دست در حال خواندن انشاء ، پاي تخته سياه كلاس ايستاده است و مرتب بالكنت و مكث و يك نگاه به بچه‌ها و يكي ديگر به دفتر سفيد ، با دلهره از روي كاغذ سفيد ، كلمات و جمله‌هاي درهم و گنگ را به عنوان انشاء براي معلم و ديگر شاگردان از بر ولي با تظاهر از روي دفتر مي‌خواند . انشايي كه موضوعش در آن روز آن قدر سخت و نامانوس بود كه حتي يك خط هم نتوانسته بود در مورد آن بر رئي كاغذ بياورد.انشايي با نمره تك.و امروز آرزو مي‌كرد كه اي‌كاش معلمش بود و دو باره انشايي با موضوع راز آفرينش مي‌داد تا كه حرفهاي نانوشته‌ي آن روز را از روي شيشه مقابل خط به خط برايش بخواند، انشايي كه نه از ذهن يك كودك دبستاني بلكه از زاويه ديد مردي نوشته شده باشد كه از پس آوارگيها ، آوار سنتها را پشت سر گذاشته است. داریوش دوله-1380

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

لمس هاشور


باز خنده بر لب ، بر لب ايوان نشسته‌اي ، آن گاه كه با طنين كلام و برق چشمانت گوي لغزان دلم را به سحر خويش آورده‌اي
گيسوان رقصانت،دست در شانه باد نهاده ، پيچان و سركش ، اين ذهن خزان زده را در هذيان آلوده روزي از روزهاي پس پشت ، با تمام خروش و گزش ، به شلاق مي‌كشاند و مي‌داني كه چشم – اين دو طفل لرزان بي‌رمق – را ياراي آن نيست كه اين همه خراش بر روح و آن همه سرزنش عريان را كه از ديدگان شرر بارت فرومي‌ريزند، در حفره خانه‌ي تنگ خود به ثبت رساند
چونان جوجه‌اي زرد و نحيف پنداشتي‌ام، سرگردان و لرزان بر دوپا در تقلا، و تو را چه لذتي است ، از رنجي بدوي
آري ! دوباره بازگشته‌ام و ميوه‌هاي خوش خيالي‌ام را از سبد خالي چشمانت برمي‌چينم ، گفته بودي كه ، در دوباره آمدنم فزون تر از آنچه كه توان خواهم داشت ، رنج در پس نرده هاي ايوان برجاي خواهي نهاد
و اينك من اينجايم ، بازگشته‌ از راهي دراز ، ايوان هست و خنده‌اي نيست ، زاغك پير هنوز در ته باغ بر گرده‌ي درخت گردو سوار است و چشمان خود را از ايوان بر‌نمي‌گيرد و صد حيف كه هنوز هم از تيررس سنگهايم دورتر نشته است
تو هستي و سماجتت در مهر ورزيدن به آن سياه بد منقار و همان اصرار قديمي بر هم رنگ دانستن چشمانم با آن پرهاي بد تركيب
تو هستي و اما تو نيستي ، سبزي چشمانت در چمنزار موج مي زند ، و از نفس هاي لذت است كه ريه‌هاي خاك پر و خالي مي‌شود ، و بي گمان اين هرم تن توست كه به دل خاك ديميده مي‌گردد . اين دشت است كه دستان تو را بر زير سر نهاده ، در آرامش صبحگاهان چشم در چشم خورشيد ، زمزمه مي‌كند ترنم رويش را
باد مي وزد ، ايوان پيداست ، نرده ها فضاي بين دوست داشتن و تنفر را هاشور زده اند و صداي گيسواني پريشان از پشت پرچين در ذهن تبدار باغ مي‌پيچد
نفس در نفس با باد خود را به كوچ چلچله‌ها مي‌سپارم ، دوباره دور خواهم شد تا انحناي ادارك زمين ، غرق خواهم شد ، در نفس‌هاي چكاوك و اوج خواهم گرفت تا نجواي علف ، همه‌ اجزاي تنم را خواهم انباشت از بوي شب ، بوي پرچين ، از نفس‌هاي اقاقي ، شايد كه احساس از پس ايوان به شوق ديدن جدال جوجه‌اي زرد و نحيف با پوسته اي آهكين ، پله‌ها را پشت سر گذارده و تا آستان باغچه ، گامي كوچك از سر مهر فراز دارد
تو نيستي اما خوب مي‌دانم كه از آنچه برجاي نهاده‌اي ، تصوير و تصوري را با خود برده‌اي ، ولي از آنچه كه روي خواهد داد ، شايد كه آگاه شوي و بايد بداني كه پايان اين حكايت را نه كه تو ، كه من رقم خواهد زد و اين آن چيزي است كه اين جان مشوش را دوباره به پاي آن ايوان تكرار و خنده هايش كشانده است

داریوش دوله - 20/آذر/ 1380 - طبع آزمایی بود براساس کارهای نادر ابراهیمی

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

87/07/07

07/07/87
هفتمین روز - هفتمین ماه - هفتمین سال ِدهه ی هشتاد خورشیدی - جور شدن پشت سرهم عددها - وسوسه ی عدد - خواهی نخواهی چند تا هفت دیگر - سی و هفتمین سال عمر - هفتمین روز ِ مدرسه - سال پنجاه و هفت - سن هفت سالگی - کودکی - درس و مشق - آموزش- انقلاب - بچگی – تغییر - ارزش ها - سنت - دین - تقدس - تقدس عدد هفت - عهد عتیق - ماه مهر - کیش مهر - پرستش به مستی است - علامه طباطبایی - عهد جدید – میترائیسم - مسیح - پدر مقدس - تثلیث جدید – مثلث – مربع – دایره – ریاضی – علوم – دینی – فارسی – الف – ب – پ – ب مثل برگ – باغ - برگ زرد – باغ بی برگی – اخوان ثالث – هوا بس ناجوانمردانه سرد است – هوا دل مرده ، سقف آسمان کوتاه – قاصدک هان چه خبر آوردی – خبر خبر – قار قار – کلاغ سیاه قار قاری – با پسرم چکار داری – این پسرم عزیزه یه وقت نگی که ریزه – شعرای خوب می دونه – از پریا می خونه – از پریای قصه – مرغای پر شکسته – قصه ی ما به سر رسید - بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما – پیغوم سربسته نبود – دنیای ما خار داره – دار – دار – در – دروازه - دروازه ی جندی شاپور –مانی زندیق بزرگ – دار – اناالحق – ابوالحسن خرقانی – هرکس بدین سرای درآید آب و نانش دهید و از ایمانش مپرسید – آب – آب - نان – بابا آب داد – بابا جان داد – آن مرد آمد – دندان شیری – تصمیم کبری - حسنک کجایی – حسنک وزیر – محمود غزنوی – فردوسی – هفت خوان – رخش - سیاوش – سوگ سیاوش – شب هفت – فاتحه – مزار – مزار شریف – کابل – سمنگان - کابلستان – سیستان – خراسان – جغرافی – نقشه ی ایران موضوع نقاشی – استان - شهر - هفت شهر عشق – خم کوچه – بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم – ماه – مهر ماه – کیش مهر – میترائیسم – مانی – نقاشی – بوم – رنگ – زرد – قرمز – خون – خونابه – آب – آب – نان – نان - آب و نانش دهید و از ایمانش مپرسید – ایمان – دین و ایمان – دریای ایمان – موج – طوفان – موج موج طوفانهای روح – هست صد چندان که بود طوفان نوح – صد – نود - چونکه صد آمد نود هم پیش ماست - ماست – بالا رفتیم دوغ بود - قصه ی ما دروغ بود – دروغ – نیکی – بدی – بدها – خوبها – مبصر – تخته سیاه – گچ – دفتر مشق – کتاب –دبیرستان –هنرستان – دانشگاه – کتاب – کتابهای جیبی – داستان – داستانهای جنایی – کارآگاه خصوصی – مایک هامر را بکشید – آگاتا کریستی – شرلوک هلمز – گلی در شوره زار – نسرین ثامنی – ارونقی کرمانی – داستانک – شعر - رمان – موسیقی – فیلم – سینما – هنر هفتم – هفت سامورایی – کروساوا – شرق – سنتهای شرقی – سیذارتا – بودا – رنج – راز – عرفان – هایکو - هیچ یک سخن نگفت – نه میزبان و نه میهمان – نه گلهای داودی – میزبان - میهمان – سنتهای شرقی - هرکس بدین سرای درآید آب و نانش دهید و از ایمانش مپرسید – ابولحسن خرقانی – خرق عادت – سنت شکنی – بشکن بشکنه – بشکن – شکستن – دل شکسته – خدا را در دلهای شکسته بجویید – شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است- خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد – نهان – سرّ ِنهان – بندکن چون سیل سیلانی کند – چه غم ار ویرانی بود – زیر ویران گنج سلطانی بود - بیش از این اسرار بر صحرا منه – به صحرا شدم عشق باریده بود – بایزید بسطامی – عرفان ایرانی – حکمت خسروانی – خسرو شیرین دهنان - که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان - مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت – شجریان - شهناز- صبا – نی داود - مرضیه – به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بی داد زمان کز شاخه جدا بود – چو ز گلشن رو کرده نهان در ره گزرش باد خزان چون پیک بال بود - ای برگ ستم دیده ی پاییزی – آخر تو ز گلشن زچه بگریزی – گلشن – گل – گلها – رادیو – پیرنیا - جواد بدیع زاده - شد خزان گلشن آشنایی – بازم آتش به جان زد جدایی – با تو وفا کردم تا به تنم جان بود – عشق و وفاداری با تو چه دارد سود – برای آخرین بار خدا تو را نگه دار – که می روم به سوی سرنوشت – در میان طوفان هم پیمان با قایق رانها - گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها – گل نراقی – مراببوس – دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم – سلاخی زار می گریست به قناری کوچک دلباخته بود – شاملو - به کجا چنین شتابان - گون از نسیم پرسید – تو دوستی خدا را - چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی – به شکوفه ها به باران - برسان سلام ما را – شفیعی کدکنی - باغبان پیر شبیخون خورده بر سرنعش گل سرخ گریست – بی تو ای شاخ گل سرخ شهید - همه گلهایم گل حسرت شده اند - گل - گل گندم - بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو – وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی – آزادی – انقلاب – پنجاه و هفت – کره خر - هفت هشت تا ؟ – آقا تورو خدا نزن - پنجاه و شش تا – پنج – شش – هفت - هفت دلاور – شعله – سنگام – طوقی – ممل امریکایی – بهروز وثوق – گوگوش – اسمی برای یک نفر - ناصر ملک مطیعی – فیلم فارسی - فردین – ایرج – سعید راد – مرز – عقابها – فیلم هندی - راج کاپور- بالی وود - وی جی – وی اچ اس – ویدئو – صندوق عقب - پیکان جوانان پنجاه و شیش – ایست بازرسی – کمیته – جوانان پنجاه و شیش – حکم – بازداشت – دادسرا – قاضی - قانون - سنتور – چنگ – کمانچه – رباب – دیوان – اکوان دیو – دیو سفید – هفت خوان - رستم – کیش مهر – اسفندیار – بیچاره اسفندیار – سعیدی سیرجانی – که داند که بلبل چه گوید همی – به زیر گل اندر چه موید همی – همی نالد از مرگ اسفندیار – ندارد بجز ناله زو یادگار – خداوند کیوان و گردان سپهر – ز بنده نخواهد بجز داد و مهر - مهرابه – غار – مروارید – گل نیلوفر – هفت زینه آیین درویشی – درویش امیر حیاتی – سید فریدون درویشی – تنبور – کوک مست – سر پنجه ی عالی نژاد - این کفر نباشد سخن کفر نه این است – شمس الحق تبریز که بنمود علی بود – آن خط سوم منم – من این حروف چنان نوشتم که غیر ندانست - توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.

داریوش دوله – هفت مهر ماه هشتاد هفت

آدرس 2 تا عکس اول که به دلیل فیلتر بودنشان ابتدا ذخیره و سپس بارگذاری شدند:




برچسب‌ها:

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

******سوال آخر

از بس تند دویده بودم نفسم به شماره افتاده بود و قلبم داشت از دهانم بیرون می زد که رسیدم . با گرفتن ورقه، خودم را در اولین صندلی خالی جا دادم و با نوشتن اسمم روی پاسخنامه که پای صندلی گذاشته بودند شروع کردم به جواب دادن چهار گزینه ای ها تا رسیدم به سوال آخر که حدود یک صفحه می شد و شروع کردم به خواندن:

Creation story

When he closed his eyes and lied on the seat in the backyard of hospital , he dreamed of his country – a town near the waste of Iran
He lived there with his family in a small house with a small garden that there was a fountain in the middle of it , there was a seat in their garden too , at that time he used to try to lie his legs as long as the seat but he never could

Every thing mixed in his mind , his parents faces , garden , his brothers and his sisters , house , fountain , children , child , child every thing so complicated

He opened his eyes , it was true . He has just been a father , he couldn’t believe it , but it was true , he was a father
His wife and his son slept in a bed in the hospital in a foreign country , “Germany” , his wife’s homeland , a beautiful woman with eyes in the color of soil
He was an emigrant but when they got married , he became a citizen

He reclosed his eyes and remembered his school , he was standing there to read his composition , he have hadn’t written any thing for his writing exam
He must have written a story about “creation” but he read the text , word by word from his mind , he got “11” , but now , he wish : If my teacher was present , I would write every thing about “creation story” for him

When he came to the hospital , a nurse directed him to the operation room . he was shocked . he thought “why me”? . In his country and in his family , he had never seen any thing like this
The nurse told him : “please go to the left , there is a glass wall that you can see your wife and the birth of your baby through , if you like ” , of course

بعد از نوشتن ترجمه بر روی برگه، بلند شدم و ضمن تحویل دادن پاسخ نامه به همراه ورقه ی سوال که داخل کاور پلاستیکی جایش داده بودند، از جلوی مراقب جلسه از کلاس زدم بیرون.
داریوش دوله – هیژدهم مهر ماه هشتاد شش

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

از مجموعه گزارش های خفیه نویسان انگلیس در ولایات جنوبی ایران از سال 1291 تا 1322 قمری – به کوشش سعیدی سیرجانی – از کتاب وقایع اتفاقیه – نشر نو – چاپ ا

ص 210 – دیگر آنکه هشتاد وقر پول سیاه که نصف مسکوک از طهران و نصف غیر مسکوک از بمبئی وارد شیراز گردید چون این اوقات پول سیاه زیاد است حکومت پول سیاه را سپردند که باز نشود تا اینکه از طهران حکمی بیاید. بواسطة زیاد سکه زدن پول سیاه خیلی ضرر به مردم وارد می آید.
ص 209 – دیگر آنکه دو شبانه روز است که باران متواترا می بارد ، رودخانه هم به شدت می آید و بعضی جاها را خراب کرده ، در کوچه دو نفر مرد و زن و طفلشان می گذشتند دیواری خراب می شود هر سه زیر انبوه می شوند.
ص 205 – دیگر آنکه آقامیرزا هدایت الله پیشنماز در مجلس روضه خوانی حاضر بوده ، ملا عبدالله روضه خوان در سر منبر بعضی گوشه و کنایه به ملاهای شهر می زند ، فورا آقا میرزا هدایت الله می گوید مشارالیه را از منبر به زیر می کشند و توی سری زیاد می زنند. تمام روضه خوانها اجماع کرده به حکومت عارض شدند که اگر چنین باشد ما نمی توانیم در جائی روضه بخوانیم ، حکومت هم حضرات را می فرستد پیش امام جمعه که بفرستند آدمی که ملاعبدالله را به حکم آقا میرزا هدایت الله زده بیاورند در حضور حضرات روضه خوان در منزل امام جمعه تنبیه نمایند. امام جمعه هم می فرستد پیش آقا میرزا هدایت الله که « آدم خود را محض تسلی روضه خوانها تنبیه کن » جواب می دهد که « به حکم من زده ، من او را تنبیه نمی کنم ». امام جمعه هم همان آدم را حاضر می کند در حضور روضه خوانها قدری تنبیه می نماید و قبائی به ملاعبدالله خلعت می دهد که دیگر مصالحه شده باشد. معذالک روضه خوانها دست برنداشتند ، هنوز گفتگوی این فقره در میان است.
ص 182 - دیگر آنکه ساعت کرنمت عالیجاه پریس صاحب رئیس تلگرافخانه شیراز که در منزلش سرقت شده بود بعد از چند روز قراولان جدید ساعت را شکسته و خرد شده در باغ پیدا کرده بودند معلوم شد که کار قراولان سابق بوده که در حبس بودند. پریس صاحب ساعت را نزد حکومت فرستاد که ساعت من درست بوده یا ساعت درست یا قیمت ساعت را باید بدهند. حکومت هم از سرتیپ فوج مطالبه کرده است.
ص 181 – دیگر آنکه پسر شریعتمدار آقا میرزا محمدعلی مجتهد در کوچه و بازار مست کرده بود او را گرفتند به خانه جناب مشیرالملک بردند که از پدرش پوشیده بماند. پدرش شنید می خواست که هم خودش و هم پسرش را بکشد. جمعی حاضر بودند نگذاردند، حال پسره را زده و از خانه بیرون کرده است.
ص 156 – دیگر آنکه در شهر همه شب دزدی می شود و خانه میبرند و تا به حال نه دزدی بدست آمده و نه تنخواه مردم. دیگر آنکه چند شب قبل در کاروانسرای مشیرالملک اطاق یک نفر از فارسی را بریده اند بفدر دویست تومان تنخواه سرقت کرده اد. کاروانسرادار را حکومت نگه داشته اند که غرامت از مشارالیه دریافت شود.
ص 141 – دیگر آنکه روز جمعه بیست و یکم شهر شوال (1298 ) حکومت اسباب چادر بالونی ترتیب داده با حضور خاص و عام خواستند بالون را هوا کنند، چادر بالون سوخته به هوا نرفت.
ص 140 – دیگر آنکه یک نفر از طایفه قشقایی که قبل از این دزدی کرده بود حکومت او را گرفته سر بریدند. دیگر آنکه چند نفر که سارق بودند گوش بریدند و در کوچه و بازار گردانیدند. دیگر آنکه یک نفر از طایفه عرب علی مراد نام که سابق بر این دزد معتبری بود مقرب الخاقان قوام الملک گرفته زنجیر کردند. دیگر آنکه یکی از اقوام علیمراد که سارق بوده گرفته بردند در تخت جمشید گچ گرفتند. دیگر آنکه مقرب الخاقان داراب خان ضابط گله دار روانه به محل ماموریت خود شد.
ص 201 – دیگر آنکه آبله در شیراز شیوع دارد، اطفال کوچک و بزرگ از مسلمان خیلی تلف شده اند، از طایفه یهود در عرض یکماه سیصد و پنجاه نفر طفل بزرگ و کوچک تلف شده است.
ص 193 – دیگر آنکه جناب قوام الملک حکم کرد که تمام قهوه خانه های شهر شب بسته شود سوای قهوه خانه جناب صاحب دیوان که جدیدالاحداث است. محمدرضا خان بیگلربیگی چون خودش و بستگانش چند قهوه خانه داشتند از این حکم متغیر شده مشارالیه هم حکم کرد که هرکس داخل قهوه خانه جناب صاحب دیوان میشود هنگام مراجعت همه را بگیرند. داروغه و فراشباشی خود را با چندین فراش فرستاد قریب به قهوه خانه جناب صاحب دیوان نشستند، اشخاصی را که از قهوه خانه بیرون آمده به خانه می رفتند ساعت پنج از شب بقدر صد نفری گرفته بردند به خانه محمد رضا خان، تمام را چوب زیادی زده و قلق گرفتند مرخص کردند جناب صاحب دیوان این فقره را که شنید حکم کرد تا قهوه خانه خود را بستند. ولی محمد رضا خان هفتاد هشتاد هزار تومان از قهوه خانه سایرین گرفته حکم کرد که قهوه خانه ها را باز کنند.
ص 186 - دیگر آنکه شب هنگام دونفر زن مست از باغ نو به طرف شهر می آمدند، میانه دروازه سعدی و دروازه اصفهان چند نفر مرد به آنها می رسند، خیالی در حق آنها داشته اند که از اهل دو دروازه به حمایت زنها به هم می ریزند، نزدیک بوده که نزاع بزرگ شود، کدخدایان و فراشان بیگلربیگی می رسند همه را از هم جدا می کنند و آن دونفر زن مست را گرفته به خانه جناب قوام الملک بردند. پس از معلوم شدن زنهای مست از زنهای طلاب امام جمعه بوده اند.
ص182 - دیگر آنکه حاج نایب نایب اصطبل مبارکه شاهی بجهت اسب گرفتن از حکام چند روز است وارد شیراز شده، هیجده راس اسب حکم دارد از حاکم فارس و عاملهای فارس بگیرد، خیلی هم سخت گرفته است. اغلبی که اسب باید بدهند اسبهای خود را پنهان کرده اند خیال دارند نقدی پول بدهند.

ص 231 - مخصوصا اعلیحضرت همایونی پادشاهی به خط خود دست خطی به عالیجاه حاجی محمد صادق تاجر اصفهانی کرده اند حسب الامر اینکه «ده نفر از تجار شیرازی که معین شده است می بایست به قواعد و قانون تجارتی به امور تجار رسیدگی نمایند. اخلال و افساد عمل تجار فیمابین خودشان به اصلاح بگذرد و حکام غلط می کنند که مداخله به امر تجارت مینمایند، بالفرض چنانچه مشکلی و مهمی باشد که فیمابین تجار مصلح نشود یکسر بدون واسطه به دربار معدلت مدار همایونی تلگراف نمایید که حکم صادر شود»
دیگر آنکه اطراف شهر و خود شهر کمال اغتشاش را دارد. شبی نیست که در خانه ای دزد نرود، از جمله شب سه شنبه غره ماه محرم در خانه محمد اسماعیل بیگ گماشته مقرب الخاقانیه میرزا حسین نواب دزد رفته یک لنگه یخدان سرقت کرده اند که مبلغ شصت تومان وجه نقد و قریب یکصد تومانی ملبوس در آن بوده است.
دیگر آنکه علی اصغر خان سرتیپ تلگرافخانه ایرانی را از طهران معزول نموده اند که در تدارک رفتن به طهران است و عوض آن شاهزاده محمد خلیل میرزا نام سر تیپ منصوب شده که به شیراز بیاید. دیگر آنکه در آباده طشت قلیخان نام از طایفه لشنی را کشته اند.
دیگر آنکه چند شب جناب صاحب دیوان شبیه تعزیه داشته اند، یک شب صاحب منصبان تلگراف خانه دولتی را به منزل خود دعوت نمودند. نهایت احترام از صاحب منصبان بعمل آورده اند که نهایت رضامندی را حاصل نمودند.
دیگر آنکه در بلوک بیضا چند نفر از طایفه شش بلوکی منجمله طوایف قشقایی رفته در قریه خیرآباد اربابی جناب شیخ السلام دزدی نمایند، رعایای خیرآباد یک نفر از شش بلوکی را کشته اند، حضرات شش بلوکی درصدد این بوده اند که اتفاق نموده بروند قریه خیرآباد را بچاپند کدخدای خیرآباد مستحضر شده اخبار به جناب شیخ السلام داده، جناب معظم الیه مراتب را به جناب صاحب دیوان اظهار داشته اند جناب معزی الیه محمد کاظم خان نام پیشخدمت خود را مامور نمودند فرستاده اند که کد خدا و رعایای قریه خیرآباد و بعضی از ریش سفیدان طایفه شش بلوکی را به شیراز بیاورند که در این مقدمه رسیدگی شود تا بعد چه شود.
دیگر آنکه حاجی محمد حسن نام امین ضرابخانه تهران پول سیاه زیادی بی سکه از بندر بمبئی خواسته که در طهران سکه کند و به هر بلدی بفرستد، آن پول وارد شیراز شده، تجار شیرازی مشورت به یکدیگر کرده اند که اگر پول سیاه زیاد شد جمیع داد و ستد بعد از این به پول سیاه می شود و در دول خارجه پول سیاه برنمی دارند و متفق شدند که به دربار عارض بشوند.
دیگر آنکه مجددا حضرت والا ظل السلطان حکمی به ده نفر روسای تجار مرقوم داشته اند که ما نمی خواهیم در ساختن راه آهن تجار در مخارج آن با ما شراکت نمایند و خودمان قوه داریم که تمام مخارج آن را متحمل بشویم چنانچه از هر بلدی یک نفر تاجر به اصفهان احضار شده یک نفر تاجر هم از ده نفر شما به اصفهان بیایید که میخواهیم مشورت با تجار هر جا شده باشد. ده نفر روسای تجار جواب عرض کرده اند که ما همان عرض که سابق کرده ایم اگر راه آهن از راه بوشهر به شیراز جاری بشود به اصفهان در مشورت خانه حاضر میشویم و اگر از راه محمره جاری شود کاری نداریم و در مشورت خانه حاضر نخواهیم شد.
دیگر آنکه نواب خلیل میرزا رئیس تلگرافخانه شیراز واردشده و نظم تلگرافخانه شیراز با سابق خیلی تفاوت کرده، پیشتر کمال اغتشاش را داشت.
دیگر آنکه جناب صاحب دیوان از شیراز رفته اند به سرکشی املاکات شخصی خود سفرشان تا دو هفته طول خواهد کشید.
دیگر آنکه از قرار اخبار تلگرافی وزارت تجارت ایران را به جناب مخبر الدوله وزیر علوم مرحمت شده، احتمال دارد رئیس تلگرافخانه شیراز را رئیس تجار قرار بدهند چونکه حال در سوال و جواب هستند.
دیگر آنکه پسر میرزا حسین خان نواده جناب جلالت مآب صاحب دیوان روز شنبه سیم ماه صفر تفنگ دولوله در کرده، باروت آن زیاد بوده هر دو لوله تفنگ در دست او ترکیده انگشت ابهام او را مجروح کرده است.
دیگر آنکه روز گذشته دزدی رفته در جبه خانه مقدار زیادی از اسباب نقره و غیره دزدیده خواسته که نقره آلات را بفروش برساند او را گرفته برده اند نزد مقرب الخاقان محمد رضا خان قوام الملک معظم الیه او را حبس کردند و خدمت جناب صاحب دیوان هم اظهار داشته اند هنوز حکمی درباره ایشان داده نشده.
دیگر آنکه توپچیهای ساخلو شیراز مرخص شده می روند، بقدر یکصد و پنجاه نفر توپچی جدید مامور شده می آیند.
دیگر آنکه شب ششم ماه صفر که مولود اعلیحضرت پادشاهی می بود چهار بازار وکیل را چراغانی کرده جناب صاحب دیوان آن شب را از قبیل علما و خوانین و اشراف و تجار را به ضیافت به منزل خود (دعوت) نموده و در میدان توپخانه آتش بازی کردند و روز ششم به عدد سن اعلیحضرت همایونی شلیک توپ کردند.
مورخه روز یکشنبه هجدهم ماه صفر المظفر سنه 1302 مطابق هفتم دیسمبر 1884


همینطور که فیش ها را دسته می کنم کتابدار پیر یکی یکی چراغ ها را از انتهای سالن خاموش می کند.
11/5/86
توضیح لازم عکس ها تمامن از سایتهای اینتنرتی تهیه شده چون بعضی از سایتها فیلتر بودند عکس ها بعد از ذخیره روی کامپیوتر مجددن بارگذاری شدند.

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

يك وقتي كه يك جايي گم شدم




خيره به ديوار – يك ، دو ، سه ، شمارش تا دوازده - يك ، دو ، سه ، شمارش تا دوازده – زمان ، همان سرگيجه‌ي عقربه‌ها – ثانيه – دقيقه – ساعت –
حسابداري سرگيجه‌ها – ترازنامه – دارايي منهاي بدهي ، نتيجه ، فرصت‌هاي ازدست رفته – قابل توجه صاحبان سهام – اين يعني ، سرمايه –
يك ، دو ، سه ، شمارش تا دوازده – ثانيه – دقيقه – ساعت – روز – ماه سال – سال – سال – عمر رفته – زمانهاي ازدست رفته – مارسل پروست هم جزو صاحبان سهام بود؟ – در جستجوي ترازنامه بود؟ – چرا زمان را محاسبه مي‌كرد؟-
در صورت حسابها آيا زمانهاي از دست رفته گزارش مي شوند؟ – انسان در تكاپو – انسان در جستجو ، از دل زمين تا كهكشانها – از زرين كوب بشنويم :‌ زندگي بي جستجو افسردگي است – جستجوي چه ؟‌ و براي چه ؟ -
انسان در جستجوي معني – يك كتاب – يك تجربه از اردوگاههاي مرگ – انسان در جستجوي زمان است يا معني؟ – در صورتي كه معني را فرض بدانيم ، با معني‌باختگي در قرن بيستم چه خواهيم كرد؟ – نمي شود از كنار اين كلمه بدون آوردن نام بكت رد شد – زمان ، قرن بيستم – انسان اين عصر غار نشين نبود – انسان پس از انقلاب فرانسه – انسان پس از صنعتي شدن – انساني كه پا بر روي ماه گذاشت و به قول مشيري ، اين كار مرگ ماه بود در عالم شعر –
انسان داخائو – انسان بيرگناو – انسان آشويتس – آيا آشويتس معنايي بود براي زندگي‌؟ - گفته شد كه بعد از آشويتس شعر چيزي است بي معنا- پس به نظر عده‌اي اگر هم ماه مرد ، چه باك –
هيتلر بهانه بود – آدم ها عريان شده بودند – بدون نقاب تمدن – بدون نقاب صاحبان سهام – بدون شاپو – بدون كراوات و بدون عطرهاي فرانسوي – بدون فاستوني – بدون پارچه‌هاي تاپ انگليسي -
ولي اما چاپلين‌ها هم بودند و عصر جديد را به رخ كشيدند ، بي كلام –
گاندي هم بود – آهيمسا هم –
يك ، دو ، سه ، شمارش تا دوازده – سر گيجه‌عقربه‌ها – شايد از گيج خوردن‌هاست كه فراموشي اتفاق مي افتد - - گاندي هم عريان شده بود – صاحبان سهام او را فاجعه‌اي براي هندوستان تصور كردند –
فراموشي – تاريخ - آيا تاريخ تكرار مي شود؟ – يا كه توليدكنندگان انبوه روي كالاي تكرار تاريخ مصرف نمي زنند؟ –
حسابداري سرگيجه‌ها – ارسطو گفت : انسان حيوان ناطق –
صاحبان سهام : انسان حيواني است مصرف كننده –
هزينه ندانستن هم از آن اقلامي است كه در صورت حسابها گزارش نمي‌شود با وجود ارقام نجومي كه دارند – ندانستن تاريخ و شرايط روز – ندانستن حقوق انساني – ندانستن حقوق كار – ندانستن ندانستنها در عصر اطلاعات و ريز پردازنده‌ها – در عصر كارتل‌ها و تراست‌ها – در عصر شركت‌هاي چند مليتي – كمپاني‌هاي نفتي – دهكده جهاني يا جهان دهكده‌ها – دهكده‌هاي جهان سوم – پرده‌آهنينن – ديوار برلين – فيلم THE WALL – پراسترويكا- فروپاشي بلوك شرق – موازنه قدرت – موازنه حسابها – جنايات جنگي – صربستان – ميلوسوويچ – تصفيه نژداي – سرزمين موعود – يهود ستيزي – دنده معكوس تاريخ – تاريخ مصرف – تاريخ سازي – حساب سازي – نيل تا فرات – بنيادگرايي – حماس – حزب‌اله – ملاعمر- موازنه قدرت – تسويه حساب – يازده سپتامبر – بن لادن – يك بهانه‌ي ريشو - يك ، دو ، سه ، شمارش تا دوازده – انسان در جستجوي معني يا در جستجوي زمان ؟ - جستجو – كنكاش – كاوش – از حسابها سر درآوردن – سرك كشيدن – گشتن و گشتن – رفتن تا آخر خط – زدن به سيم آخر - يك ، دو ، سه ، شمارش تا دوازده – خيره به ديوار – كوچه بن بست – خيره به ديوار . - 01/03/1381

برچسب‌ها:

آچار فرانسه


كارگاه ، لباس كار‌، بوي روغن و گازوئيل ، چربي گريس ، چشم پف كرده
اوستا ،
بالابر ، زنجير، بشكه ، قيف ، پيچ ، مهره ، پروانه ، رادياتور، ميل لنگ
اوستا ،
سوهان ، اره ، انبردست ، دمباريك ، انبرقفلي
اوستا ،
آچار تخت ، آچار رينگي ، آچار فرانسه
اوستا ،
آچارفرانسه ،
اوستا ،
آچار ، آچار ، آچهار ، كاغذ آچهار
اوستا ، استاد ،
كاغذ ، جزوه ، كپي ، اعلاميه
استاد ،
اعلاميه ، اعلاميه حقوق بشر‌، حقوق ، بشر
استاد ،
فرانسه ، انقلاب ، آزادي ، دانشگاه ، انقلاب فرانسه
استاد ،
حقوق بشر ، برابري ، برادري ، آزادي
استاد ،
برابري ، برادري ، آزادي . دانتون
استاد ،
دانتون ، دمولن ،‌ روبسپير
استاد ،
دمولن ، روزنامه ، آگاهي ، اطلاعات
استاد ،
روبسپير ، سانسور ، تعقيب ، وحشت ، حكومت وحشت ، احضاريه
استاد ،
بازداشت ، حبس ، مامور ، دادگاه
استوار ،
احضاريه ، كميته‌ ، كميته‌ انقلاب ، بازداشتگاه ، اتهام ، تهمت ، متهم ، محكوم
استوار ،
انفرادي ، سلول ، ميله ، زنجير ، انبردست
اوستا ، استوار ، استاد
استوار ، استاد ، اوستا
استاد ، اوستا ، استوار
ميله ، سلول ، انقلاب ، دانشگاه ، فرانسه ،‌ آچار ، آچهار ، آچار فرانسه
اوستا ،
آچار فرانسه ،‌بوي گازوئيل ، گريس ، روغن ،‌ كار ، كارگاه . - 20/آذر/ 1380

برچسب‌ها: