۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

بی توقف در دیار اهل توقف

درنگی بر کتابِ روستای ایستا – پژوهشی درباره اهل توقف در طالقان – مولف : حسین عسگری – ناشر: نشر شهید سعید محبی – چاپ اول بهار 1389 –این یادداشت پیش از این در وبلاگ حسین عسگری منتشر شده است کلیک کنید   ساوجبلاغ پژوهی
یا به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

سر پتی(برهنه) کردن و سر پتی(برهنه) نکردن

پیش گزاره :
« اونانَ وِلِشون کن رَتِنَ تِرِو سر پَتی کِردن »
جمله ی بالا جمله ای است که دوستی لرزاده نقل می کرد،از خطاب مادرش به خواهر کوچ کرده به تهران.
دوست عزیز خاله ای دارد که بنا به دلایلی مجبور شده به مهاجرت از اطراف خرم آباد به چاه ویل پایتخت.
خاله ای که چون دیگر زنان بنا به آداب و سنن و رسوم و دیگر ویژگی های محلی، با همان لباسهای پرچین و پرنقش و نگار و رنگ در رنگ در بین اهالی و قوم و خویش و آشنایان ظاهر می شده.
خاله ای که تا پیش از مهاجرت هم چون مادر ِدوست عزیز دو گیسوی بافته ای را که از دو سوی شانه ها رها بوده اند به ظرافتی شیرین کارانه این بافه ی موی تیره و ضخیم و پر را چونان رشته ی زنجیر بر سر و دوش خویش یا رها می انداخته یا به دور سرش می پیچانیده و آنگاه این طره ی در هم پیچ را بایستی که در کنار گل و نقش و رنگهای غلیظ و شاداب نشاند و چه چیزی چون «سر بَنی» یا «گل بَنی» یا همانکه «کَت یا دستار زنانه»اش می خوانند می تواند زیبایی زن لر را به بهترین و زیباترین وجه به تصویر بکشد.
از قصه دور افتادم
خاله که عزم تهران و زندگی شهری می کند از آداب شهری و راه و روش شهر نشینی که ترافیک و دود و صف و انتظار و ازدحام جزء جدا نشدنی آن است. پوشش خانه ی مادری و سرزمین پدری را به کنار می نهد و به روال عرف خانواده های مذهبی و سنتی برای تن پوش ، مانتو و مقنعه و چادر را بر می گزیند و خویش را بدان درهم می پیچاند.
و دوست عزیز از روابط خاله و مادر که تعریف می کرد و به یاد می آورد که هرگاه نام خاله را پیش مادر می برند ، مادر دلخور از تغییر پوشش خاله ، جمله ی بالا را به لری بر زبان می راند که روایت فارسی اش می شود : «ایشان را ول کن و فراموش ، که سر برهنه کرده اند.»

روی گفتار :
روایت دوست عزیز و هم زبان مادری ام و دیگر مطالبی که درباب حجاب و پوشش برتر برای زنان در اینجا و آنجا خوانده و شنیده و دیده ام برآنم داشت برای نوشتاری در این باب و طرح پرسشی ؟
پیش نهاد :
بعد از گذار از گدار مشروطه و رد کردن پیچ کشف حجاب و طی مسیر در گردنه ی «چادر حجاب برتر» با نگاهی به روایت مادر و خاله ی دوست لرزاده ، سر پتی(برهنه) کردن و سر پتی(برهنه) نکردن زنان ایران از نگاه فرهنگ اقوام ساکن در ایران و در سپهری کلان تر در درون فرهنگ ایران ، چگونه ، چطور و چه زمانی اتفاق می افتد؟
از نگاه زن ایلیاتی و لر ، بدرآمدن از پوشش سنتی و قومی با وجود بیرون بودن موی سر و تا حدودی بیرون بودن بخشی از گردن و سینه و درآمدن به پوشش مانتو و مقنعه و چادر با وجود بیرون نبودن مو و سر و گردن و سینه ، مصداق سر پتی(برهنه) کردن تو بخوان بی حجابی دانسته شده، در حالیکه طبق فرهنگ معیار و رسمی و دولتی ، پوشش عشایری و سنتی مصداق بی حجابی و برهنه بودن موی و سر و سینه و گردن دانسته می شود و پوششِ با چادر ، پوشش و حجاب برتر دانسته شده و می شود.
فرهنگ کار و کشاورزی و دامپروری به مرور زمان پوشش لازم خود را به همراه آورده و از درون به تولید پوشاک مورد نیاز خویش پرداخته است. زن شالیکار که در مزارع برنج به نشا کاری مشغول است ، دمپای شلوار را نه برای دلبری و عشوه که برای زدن به آب بالا می کشد. پاهایی که رطوبت به زمینش برکت می بخشد و به جانش درد.
دستان زن دامدار بی قید گرفتن رو ، حتی چادر را به دور کمر گره می زند تا که به مهار بکشد حیوان زبان بسته را تا که سطلی پر شیر شود.
دار قالی با دغدغه ی رو گرفتن از نامحرم بالا نمی رود، اگر همواره یکی به تار بزند یکی به رو ، یکی به پود بزند یکی به رو ، یکی به زیر بزند یکی به رو ، یکی به رو بزند یکی به رو .
نه ، نقش خیال رنگ در رنگ و پر نقش و نگار ، نمی نشیند بر روی جاجیم و گلیم ، نه ، نقش خیال رنگ در رنگ و پر نقش و نگار نمی نشیند بر کراس کودری ابریشم (لباس از پارچه ی کودری) و نه ، نقش خیال رنگ در رنگ و پر نقش و نگار نمی نشیند بر دشت اگر زنانِ سیاه چادر نشینِ ایل، تن و پیکره را نیز به زیر چادری سیاه بکشانند، که دستکار دستان معجزگرشان نباشد .
رخت سیاه، رخت عزاست و سوگ ،رختِ سیاهِ مرگ و ماتم. زن ایل که تو بخوانش زن ایران ، زن زندگی، زنِ زن (بدیل اصطلاح مردِ مرد ندانیدش) که سیاه جامه اش را درون بقچه اش پیچیده و خدا نیاورد که گرداب مرگ ، جگر گوشه ای ، دلاوری ، گردی از آن او و یا تبارش را در خود فرو بکشد، تنها فقط آن گاه است که او کارش بدان بقچه خواهد افتاد رختی که گاه تا سالهای سال بر تن زن سوگوار عزیز از کف داده خواهد ماند و بدر نخواهد شد، تا سپیدی کفن. زنی که اگر به آیین سوک و سوز مویه بنشیند و از جان ِجان به شیون پردازد به تعبیر ایرج رحمانپور :
« وقتی د ِ دل می گروی / گل می کَه خین سیاوش »
به گُل می نشیند خون سیاوشانش در غم سرایی و رولَ رولَ کردن برای گردان و گردنکشانش ، و گویی فرزانه ی توس شاهد و نظاره گر مستقیم صحنه ای بوده که ایرح رحمانپور ترسیم کرده، و یا که این خنیاگر رنج و درد ایرج رحمانپور است که کالبد خالق حماسه ی اسفندیار در او حلول کرده . شاهنامه را بخوانیم :
شب تیره بلبل نخسپد همی / گل از باد و باران بجنبد همی/ بخندد همی بلبل از هردوان / چو بر گل نشیند گشاید زبان / که داند که بلبل چه گوید همی / به زیر گل اندر چه موید همی / نگه کن سحرگاه تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتن پهلوی / همی نالد از مرگ اسفندیار / ندارد بجز ناله زو یادگار
اما در هنگامه ی رنج و سوگ و درد هم زن ایران، زن زندگی است و رویش و ترنم و ترانه، زن دشت و شقایق، و « تا شقایق هست زندگی باید کرد » .
و اما سخن آخر که پایانیش نیست :
سر پتی(برهنه) کردن و سر پتی(برهنه) نکردن زنان ایران در درون فرهنگ ایران ، چگونه ، چطور و چه زمانی اتفاق می افتد؟
این بحث همچنان باز است و واکاوی و کنکاش همچنان برجا ، تا نظر توی خواننده چه باشد؟

داریوش دوله
بیست و دو / بهمن / هشتاد و هفت
کرج


عکس ها تمامن از وب سایت نصراله کسرائیان :

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

کوه در رقص آمد و چالاک شد


کوه در رقص آمد و چالاک شد «خداوندگار مولانا جلال الدین محمد بلخی»

از دیر باز تا کنون در گستره ی موسیقایی ایران زمین هم خوانی مردان ، و صدا در صدا افکندنِ چند تنی باهم که آواهایِ پرتنین و تنن خش دار ِسینه هاشان را گاه به مویه سرایی و گاه به حماسی خوانی درهم می آمیخته اند، مرسوم روزگاران بوده و هست. و آنگاه که اندکی بر این ساختار آوایی درنگی داشته باشیم به روشنی و وضوح هرچه تمام تر پژواک طبیعت را در ترکیب نغمه های گهواره ی زیست محیطی خویش ،باز خواهیم یافت، و بی گمان نخستین آوا نویسی های موسیقی کهن ما تا پیش از پیدایش شیوه ی نوین آوانگاری ، از گوشه گوشه ی زیست بوم جغرافیایی مان برمی خاست و بر سینه های مردان و زنانی که نقش خط حامل را بر عهده داشته اند ، می نشست.
و بر این باورم کوهستانهای سر به آسمان کشیده ی این خاک پرگهر با آن سر ستیغ های بلند و سینه های پر خراش ، شیب ها ، پیچ و واپیچهای موزون و ناموزون، غارها و دره های وهم انگیز ، سایه ساران و کمرکشی های دل فریب و چشم نواز، قوس و چرخ های کناره ها، سپید و روشن های صبحگاهی، رنگ به رنگ شدن های افق در هنگامه ی فرونشستن خورشید خاوران، بانگ بانگ و موج در موجی های نسیم بامدادی، خروش و توفندگی های باد رمنده، تیز چشمی و بالا بلند پروازی شاهین شکاری در پهنه ی آسمان - رهای ِرهایِ رها و رونده - ، چرخش و چالاکی حباب بر فراز بستر رودان تپنده و جهنده ، ناز روی و خرامانی غزال گریز پای و همه و همه به مصداق همان که پیشتر گفتم، صدا در صدا افکندنِ آواهایِ پرتنین و تنن ؛ جان مایه های اندیشه و هنر و فرهنگ مردمان کوهپایه نشین و مناطق همجوار را بر ایشان ارزانی داشته ، مناعت طبع، سترگی همت، فراخی دید و افق اندیشه، داد و دهش، بلندی آرزو، حشمت و وقار ِ رفتار و کردار، دو چندی توان در گذار معیشت و تامین معاش، پیشتازی در گُردی و پهلوانی و گردن فرازی ، پیش گامی در پیش مرگی و سر اندازی و جان بازی، حق شناسی و مردم داری و مردم آمیزی در عین خلوت نشینی و سکوت و تنهایی را بدیشان آموخته و آنان را چون مامی مهرورز و محتشم در سینه ی خویش پرورانده است. - 24/07/87
عکس 2: البرز - آذر محمدیان
عکس 1 :جبهه شرقي کوه بيستون ؛ رشته کوه زاگرس سایت قلمرو کوهستانی ایران - محمد حاج ابوالفتح

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

بسازید و از داد باشید شاد


بکوشید تا رنجها کم کنید \دل غمگنان شاد و بی غم کنید
بسازید و از داد باشید شاد \تن آسان و از کین مگیرید یاد
سخنهای دیرینه یاد آورید \به گفتار لب را به داد آورید
جهان یادگار است و ما رفتنی \به گیتی نماند بجز مردمی
سراینده باش و فزاینده باش \شب و روز با رامش و خنده باش

یکبار دیگر چند بیت نغز ، لطیف ، سترگ و پرصلابت فرزانه ی توس را با هم بخوانیم بیش از هزار سال از عمر این ابیات می گذرد اما نه تنها که رنگ کهنگی و غبار فراموشی بر آن ننشسته است بلکه با شیوایی تمام ضرب آهنگ کوشش و تلاش به قصد غمخواری و دستگیری از دوستان و یاران در آن به گوش می رسد .
بکوشید تا رنجها کم کنید \دل غمگنان شاد و بی غم کنید

به غلط در فرهنگ عامه بخش بزرگی از ادبیات کهن سال پارسی به بیکارگی ، گوشه نشینی ، دوری از دنیا و کار و تلاش نامبردار گردیده است که بسی مایه تاسف است که در دنیای پرهیاهوی صنعتی و شهری زده امروزی از سرچشمه های جوشان و زاینده ی زندگی بخش ادب این سرزمین به دور مانده ایم .
از بین هزاران هزار بیت شعر پارسی به عنوان نمونه فقط این چند بیت بالا را گواه می آورم ، شاید در بین خوانندگان، باشند کسانی که ابیاتی در رد نظر اینجانب در ضمیر و خاطر خویش به یاد سپرده باشند. با آنها موافقم اما باور دارم در مقابل دریای بی کران ادب و حکمت ایرانی آن ابیات هرز آبی بیش نیستند.
و اما بیت دوم :
بسازید و از داد باشید شاد \تن آسان و از کین مگیرید یاد
فقط توجه شما را به کلمه « بسازید» جلب می کنم همانگونه که می تواند معنای سازش را درخود داشته باشد بی شک هیچ یک از شما چون من نمی تواند مفهوم ساختن و تلاش و کوشش و کار را از این بیت حذف نماید به ویژه رد تن آسانی و کینه ورزی در مصرع بعدی –
سخن کوتاه می کنم و از شما می خواهم سخن فرزانه ی توس را بار دیگر با ذهنیتی که بیان کردم دوباره بشنوند.

بکوشید تا رنجها کم کنید \دل غمگنان شاد و بی غم کنید
بسازید و از داد باشید شاد \تن آسان و از کین مگیرید یاد
سخنهای دیرینه یاد آورید \ به گفتار لب را به داد آورید
جهان یادگار است و ما رفتنی \به گیتی نماند بجز مردمی
سراینده باش و فزاینده باش \شب و روز با رامش و خنده باش

برچسب‌ها:

بی مهری با فرهنگ ، هنر و ادب ِساوجبلاغ


شنبه ، یک شنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه پنج روز، کار و تلاش در هفته و پنجه در پنجه افکندن با روزمره گی و روزمرگی به امید یک نشست کوتاه چند ساعته با دوستان در آخرین روز هفته در فرهنگسرا با اهالی شعر و ادب و داستان و نمایش و کتاب و فیلم ، تو را از سال 80 وقتی که با پیشنهاد مهرداد خرمن بیز آن روزگار که دانشجوی حسابداری دانشگاه آزاد کرج و کارمند تازه کار اداره فرهنگ و ارشاد ساوجبلاغ شده بود، به مدت هفت سال است که می کشاندت تا از دنیای شلوغ و سرد ِکاری اندکی فاصله بگیری و کم کمکی در فضای نیمه زنده و اندک جنب و جوش ِ انجمن و فرهنگسرای هشتگرد، نفسی بگیری - با وجود هزار و یک شر و خیر مانده در طول هفته که دو سه ساعت ِآخرین روز هفته را نشانه رفته اند تا این چند ساعت را که برای خودت و فرهنگ کنار گذاشته ای ببلعند - می رسی و می نشینی در ردیف آخر و خودت را آماده کرده ای تا که بشنوی کلامی استخوان دار از نجار ِشعر پیشه ، یاد بگیری تعبیری غمناک از دانشجویی رمانتیک و لابلای گفت و واگفت ها، شیوه ی ریز بینی و سرشاخ شدن شاعری کهنه کار را با کلمات بیاموزی ، یا که کیف کنی از نوک زدنهای تند و گزنده دانش آموزی که تازه فروغ و شاملو را به شعر خود گره زده، مهراب حیدری را می بینی که با سماجت همیشگی که می توان گفت در بسیاری موارد راه به روداری می برد، یک هفته دیگر اهالی را دور هم جمع کرده است تا که ذهن ها را به چراگاه تنفس ببرد، در خود فرو رفته ای و مهراب حیدری و میز شعرش را می بینی که مهمانی را درکنارش نشانده اند و حضار را به شنیدن و سکوت دعوت می کند، مهمانش (فعلن هنوز محترم است ) بعد از اینکه چند جمله ای ادبی و فرهنگی در قالب کلیشه های روزنامه ای و رسانه ای حواله ات می دهد، با همان منش جور!!؟نالیستی می رود سراغ ادب مغرب زمین و مغرب زمینیان و بعد باز می گردد به مشرق و در داغی و گرماگرم مباحث، بعد از نوشیدن لیوانی آب - علاوه بر یکی دو لیوان شربت در ضیافت ویژه با بزرگان - به یکباره هوس سر قدم رفتن به حال تو و دیگر شنوندگان به جانش می افتد و افاضه فضل می فرماید که : شهرام ناظری به خاطر دختر بازی و شراب خوردن از طرف غربی ها جایزه می گیرد.
اگر فرمایشات گوهر بار ایشان هضمتان نشده به روایت من بخوانید که آن را شاید به هضمتان برسانم: «اگر این فرانسوی های بی تمییز به شهرام ناظری نشان شوالیه می دهند، برای این است که در بلاد فرنگستان با دخترکان اجنبی سَر و سِر می دهد و به بازی بازی و شاید هم ناز بازی و شایدتر هم نا بازی مشغول می شود و اندکی از آن تلخ وش مرد افکن بالا می اندازد و سرگرم می شود و سَر و سِر باخته ی لعبتگان بِلوند و بلند نعره در می افکند که اندک اندک جمع مستان می رسند...».
گوش تا گوش سرخ می شوی و در عجب، اما یاد مهراب حیدری می افتی که در این چند سال تریبونش همیشه ی خدا آزاد بوده است و جایی برای گفتن، به خود می خواهی بگویی که این جناب مهمان ( شک دارم که دیگر هنوز محترم باشد) حرمت شهرام ناظری را نگه نداشته ، به تو که بی احترامی نکرده است، اما بر می گردی به تحلیل فنی و بسیار دقیقی که از ادب مغربیان آورده با فرمایشاتی گوهرریزتر از این جنس که شعری از اوکتاویو پاز بر می گزیند، در وصف زنای با محارم و به تمامی آن را از بر و یک نفس می خواند و تمامی هنر و فرهنگ و دین و دانش بخشی گسترده از جهان را ، از کهن روزگاران تا به امروز به همان جای همیشگی و معروف که زباله دان تاریخ باشد درافکنده ، و تو را ، نهی از منکر کرده و منع ، از پرداختن به آن، و امر به معروف که هرچه خوبان پراکنده و از هم گسیخته دارند ما به یکباره و تمامی در خود داریم ، پس چرا طلب کردن آن از بیگانه، دعوتت می کند به رجعت به مکارم اخلاق خودی و از اینجای بحث تا رسیدن به آنجای بحث ِ شیرین غرب شناسی یعنی همان بحث اعطای لقب دختر بازی – که من می خوانمش خانم بازی تا تو خود چه دانی !!؟ - به استاد ناظری.
گیج و مات و مبهوت این فرمایشات مانده ام که فحش را به خود بگیرم یا نگیرم؟ ، سخنران آیا من ِشنونده را خر گیر آورده یا نه!؟ در عین اینکه دارم با خود کلنجار می روم که جواب خداوندان اندیشه غربی را که خوانده ام چه بدهم ، با همینگوی و تولستوی چه کنم ؟ آیا دیگر بار رو خواهم داشت که از شکسپیر قطعه ای، بندی، چیزی بخوانم؟ آیا وقتی بکت را دوباره بردارم و بخواهم بخوانم زیر نگاه های استراگون و ولادیمیرش تاب خواهم آورد؟
می شود در جایی باشی، بشنوی که تمامی فرهنگ مغرب زمین در شرح زنای با محارم است، آنگاه نیایش جبران خلیل جبران را بخوانی؟ آیا از نگاه و سر کچل شل سیلور استاین خجل نخواهم شد وقتی که داستانک هایش را برای کودکم بخوانم؟ از هانری کوربن و ادوارد براون و فیتز جرالد و آنه ماری شیمل و دیگر صاحبان خرد مغرب زمین نامی نمی برم که آب خواهم شد.
آن روز گفتند که مدعوین این مهمان (دیگر به محترم بودنش فکر نمی کنم) در کنایه و در لفافه و در لابلای چند لایه سخن و آسمان به ریسمان بافتن، پذیرفته اند که مهمانشان بد گفته است و بی رسمی نموده. و ما هم هیچ نگفتیم و درشت را شنیدیم و بر خود هموارش کردیم که باید تساهل داشت!! و غمض عین!! و کظم غیض!! و عادت به شنیدن سخنان مخالف.
و ما هم غمض و کظم و عادت کردیم و امید بستیم به جبران و نواخت هنرمندان، که خبر در رسید که معاون ِهنری ِتوانمند و اهل قلم و صاحب ذوق اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ساوجبلاغ، یعنی همان دوست دانشکده حسابداری، که در هوای هنر و ادب، حساب و کتاب را به سوی افکند و با انصراف ، راه به سوره برد تا ادب و نمایش بخواند که مرد آن کارزار بود و به گواه بسیاری از دوستان و دشمنان در این چند ساله ی اشتغال در اداره فرهنگ و ارشاد حق مطلب را اگر نه به تمامی که به قدر وسع ادا کرده ، حکم بر تعلیق ِمعاونت دریافت داشته، که تو خود بهتر می دانی، حکم ِمرگ ِذوق و تلاش است برای انسانی پویا و پرجوش که در این سالیان همگام و همپای اهالی هنر و دانش شهرستان بوده است.
اندک گواه اگر بخواهیم، برپایی سه دوره جشنواره هنری با حضور هنرمندان و فرهیخته گان سترگ کشوری، که ارتباط دوستانه ایشان با مهرداد خرمن بیز (کورش نیا) که اکنون خود نیز در فهرست هنرمندان شناخته شده ی کشور، نام آشناست، گواهی است که دیگر اندک نیست.
اما عدم برگزاری جشنواره سالیانه و حذف افراد خبره و توانمند در عرصه فرهنگ شهرستان ، نشان از آن داشت که کشتی بانان فرهنگ و هنر شهرستان خیال به گل نشاندن کشتی رونده و پر قدرت واگذارده شده به خود را دارند که در اقدامی شیرین کارانه تر ، در بر اهالی انجمن دیر پای شعر و ادب شهرستان می بندند و ایشان را از حضور در سالن همیشگی فرهنگسرا که خانه ی آنهاست، منع می نمایند.
کلام آخر :
اگر بر روند مسائل پیش آمده در یکی دوساله اخیر - با در نظر گرفتن حرکتهای موازیی چون انجمن شعر ولایت و انجمن نمایش ولایت و غیره که حداقل قصد آن ایجاد تفرقه و جدایی است و انگشت اتهام به سوی دیگران گرفتن - در یک چشم انداز کلی نگاهی دوباره و چندباره داشته باشیم ، خواهیم دید حرکتی غیر دوستانه با اهالی فرهنگ شکل گرفته که تنها با ابراز نگرانی از بی مهری با فرهنگ ، هنر و ادب ِساوجبلاغ ، پناه خود را باید همان فرهنگ و هنر و ادب بدانیم، نه بی هنری و بی فرهنگی و بی ادبی.

می بینمت که عزم جفا می کنی، مکن
عزم عتاب و فرقت ما می کنی، مکن
در مرغزار غیرت چون شیر ِخشمگین
... قصد کدام خسته جگر می کنی؟ مکن (مولانا)
11/08/87

برچسب‌ها: