۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

این «من» نیز منکر میشود مرا!

گفتند:
- ما را تفسیر قرآن بساز!
گفتم:
- تفسیر ما چنان است که می دانید! نی از محمد، و نی از خدا!
این «من» نیز منکر میشود مرا!
می‌گویمش:
- چون منکری، رها کن، برو! ما را چه صداع(درد سر) می دهی؟!
می‌گوید:
- نی! نروم!..
سخن من، فهم نمی‎کند. چنانکه آن خطاط، سه گونه خط نوشتی:... ---- شمس تبریزی

برچسب‌ها:

تتار، در تست

همه‎ی عالم، در یک «کس» است!
چون، «خود» را دانست، همه را دانست:
تتار، در تست!
تتار، صفت قهر ... تست! شمس تبریزی

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

کنیزک به امانت سپردن

از کتاب : قلندریه در تاریخ – نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی – انتشارات سخن – چاپ اول 1381 –– تیراژ 5500 نسخه

نقل است در نیشابور، بازرگانی کنیزکی ترک داشت به هزار دینار خریده و غریمی داشت در شهری دیگر. خواست که به تعجیل برود و مال خود از وی بستاند و در نیشابور بر کس اعتماد نداشت که کنیزک را به وی بسپارد. پیش بوعثمان حیری آمد و حال بازنمود. بوعثمان قبول نمی‎کرد.. شفاعت بسیار کرد و گفت: در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآیم. القصه، قبول کرد. آن بازرگان برفت. بوعثمان را نظر بر آن کنیزک افتاد و عاشق او شد. چنانک بی‎طاقت گشت. ندانست که چه کند، برخاست و پیش شیخ خود ابوحفص‌ِ حداد رفت. ابو حفص او را گفت: «ترا به ری می‌باید رفت پیش یوسف بن‎الحسین.» بوعثمان در حال عزم عراق کرد. چون به ری رسید، مقام یوسف‎ِ ِحسین پرسید. گفتند: «آن زندیق مباحی را چه کنی؟ تو اهل صلاح می‎نمایی. ترا صحبت او زیان دارد.» از این نوع چندی بگفتند. بوعثمان از آمدن پشیمان شد. بازگشت. چون به نیشابور آمد، بوحفص گفت :« یوسف حسین را دیدی؟» گفت : «نه.» گفت:«چرا؟» حال بازگفت که شنیدم که او مردی چنین و چنین است، نرفتم و باز آمدم. بوحفص گفت: «بازگرد و او را ببین.» بو عثمان بازگشت و به ری آمد. و خانة او پرسید. صد چندان دیگر بگفتند. او گفت: «مرا مهمی است پیش او» تا نشان دادند. چون به در خانه او رسید پیری دید نشسته پسری اَمرَد در پیش او، صاحب جمال و صراحی و پیاله‎ای پیش او نهاده و نور از روی او می‎ریخت. درآمد و سلام کرد و بنشست. شیخ یوسف در سخن آمد و چندان کلمات عالی بگفت که بوعثمان متحیر شد. پس گفت:«ای خواجه! از برای خدا با چنین کلماتی و چنین مشاهده‎ای، این چه حال است که تو داری ؟ خَمر و اَمرَد! » یوسف گفت:«این امرد پسر من است و قرآنش می‌آموزم و درین گلخن صراحیی افتاده بود، برداشتم و پاک بشستم و پرآب کردم که هرکه آب خواهد بازخورد که کوزه نداشتیم.» بوعثمان گفت:«از برای خدای چرا چنین می‌کنی تا مردمان می‌گویند آنچه می‌گویند؟» یوسف گفت: «از برای آن می‌کنم تا هیچ کس کنیزکِ ترک به معتمدی به خانة من نفرستد.» بوعثمان، چون این شنید، در پای شیخ افتاد و دانست که این مرد درجه‌ای بلند دارد.
درباره کتاب
اینجا و اینجا مطالبی برای خواندن هست
به وبلاگ زندیق سر بزنید و عکس از اینجا

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

ولایت نیست این زندان و چاهست


مدارا کن که خوی چرخ تند است/

به همت رو که پای عمر کندست/

هوا مسموم شد با گرد می‎ساز/

دوا معدوم شد با درد می‏ساز/

به وقت زندگی رنجور حالیم/

که با گرگان وحشی در جوالیم/

به وقت مرگ با صد درد و حرمان/

ز گرگان رفت باید سوی کرمان/

ولایت بین که ما را کوچگاهست/

ولایت نیست این زندان و چاهست/

نظامی-خسروشیرین از کتاب" اندیشه‎های نظامی گنجه‏ای" - دکتر بهروز ثروتیان-انتشارات آیدین چاپ اول-1376


«خورنق» و روایت رنج انسان :: پیرایه یغمایی مطلبی خواندنی در ارتباط با نظامی

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

ما بر آفتاب افکنده‌ایم

هیچ کس بی‌دامنی تر نیست ، لیکن پیش خلق
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ایم - سعدی

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

سوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد ؟

فیه مافیه:
سوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک که گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره، جواب دوم که ایمان به از نمازست زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز بعذری ساقط شود و رخصت تاخیر باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیج عذری ساقط نشود و رخصت تاخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند، همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگر است و ایمان به هیچ دینی تبدّل نگیرد احوال او و قبله او و غیره متبدّل نگردد و فرقهای دیگر هست بقدر جذب مستمع ظاهر شود مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده و کلام همچون آب است در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

قلندری - خنیاگری

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/ نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن / که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم / که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی / وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم / که آدمی بچه​ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا / که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد / جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

شعرحافظ و تصویر روی جلد کتاب محمدرضا درویشی (خنیاگری که راوی خنیاگران و خنیاست )
بهانه ای شد برای معرفی کتاب


از میان سرودها و سکوتها
اثر محمدرضا درویشی
موسسه فرهنگی و هنری ماهور
چاپ اول 1380

در اولین فرصت بیشتر به این کتاب خواهم پرداخت :

خرید اینترنتی از ماهور با این آدرس :

http://www.mahoor.com/books/Mahoor/Out-of-Songs-and-Silences-26.aspx

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

چند بیتی در باب ملامتی گری و دلیری از حافظ و خیام


حافظ
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد


حافظ
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش



حافظ
حافظ می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر منه چون دگران قرآن را



خیام
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره این


پرتره حافظ از سایت استاد ابوالحسن خان صدیقی گرفته شد :

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

حکمت خسروانی در گفتار پهلوانان نیمه عرفانی شاهنامه

ایرج – در هنگام کشاکش با برادران نابکار :

نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
بزرگی که فرجام او تیرگی است
بدین برتری بر بباید گریست

سیاوش:

بیا تا به شادی دهیم و خوریم
چو گاه گذشتن بود بگذریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج
چه نازی به گنج و چه نالی ز رنج؟





کیخسرو – هنگام وداع با کنیزان و نزدیکان حرم :

کجا خواهران جهاندار جم
کجا نامداران با باد و دم
کجا مادرم دخت افراسیاب
که بگذشت از آن سوی جیحون برآب
کجا دختر تور ماه آفرید
که چون او کس اندر زمانه ندید؟

همه خاک دارند، بالین و خشت
ندانم به دوزخ دراند، ار بهشت








در باره فاطمه حبیبی زاد ، نخستین بانوی نقال ایرانی بروید به این آدرس:



http://gordafareed.blogfa.com/

برچسب‌ها:

در ستایش خرد و حکیم فردوسی


خرد افسر شهریاران بود
خرد زیور نامداران بود

خرد زنده جاودانی شناس
خرد مایه زندگانی شناس

خرد جسم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری

همیشه خرد را تو دستور دار
بدون جانت از ناسزا دور دار

و در آخر اینکه :


خرد بهتر از هرچه ایزد بداد

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

حکمت خسروانی 3 - حکیم عمر خیام


مطلب قبلی پیش درآمدی شد برای چند بیتی از حکیم عمرخیام


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است


در دهر آنکه نیمه نانی دارد
و ز بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی ، که خوش جهانی دارد

این چرخ جفا پیشه عالی بنیاد
هرگز گره کار کسی را نگشاد
هرجا که دلی دید که داغی دارد
داغ دگری بر سر آن داغ نهاد

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید
و ز کالبدم خشت سر خم سازید

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

مراهیچ مگو

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بیحد بنگر ، بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر ، چشم چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر ، چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد ، گفت : « بیا ، در بگشا ، هیچ مگو.»
دست خود را بگزیدم که « فغان از غم تو.»
گفت : « من آن ِ تو ام ، دست مخا ، هیچ مگو.
تو چو سُرنای منی ، بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ، ز نوا هیچ مگو.»
گفتم : « این جان مرا گِرد جهان چند کَشی؟»
گفت : هرجا که کشم ، زود بیا هیچ مگو.»
گفتم : « ار هیچ نگویم تو روا می داری
آتشی گردی و گویی که درآ ، هیچ مگو؟»
همچو گل خنده زد و گفت : « درآ ، تابینی
همه آتش سَمن و برگ و گیا ، هیچ مگو.»
همه آتش گل ِ گویا و شد با ما می گفت :
« جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو.»


گزیده غزلیات شمس – مولانا جلال الدین محمد بلخی – به کوشش دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ پنجم 1381 – 3000 نسخه - نگاهی به این کتاب از این آدرس http://www.mowlanayear.ir/persian/article/51.html

نگارگری استاد فرشچیان روی عکس کلیک کنید و به این آدرس یروید http://pishgo.wordpress/

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

همی نالد از مرگ اسفندیار

شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بچسپد همی
بخندد همی بلبل از هردوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار

ندارد بجز ناله زو یادگار






برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

به بهانه آوای باران




يك لحظه و يك ساعت دست از تو نمي دارم
زيرا كه تويي كارم زيرا كه تويي بارم
جان من و جان تو گويي كه يكي بوده است
سوگند بدين يك جان ، كز غير تو بيزارم
رفتم بر درويش گفتا كه «خدا يارت.»
گويي به دعاي او شد چون تو شهي يارم .

برچسب‌ها:

از نيايش های مثنوي



6:1438 اي دهنده عقل ها فرياد رس /تا نخواهي تو نخواهد هيچ كس
6:1439 هم طلب از توست و هم آن نيكوي /ما كه ايم اول توي آخر توي
6:1440 هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش /ما همه لاش ايم با چندين تراش
2:2245 يارب اين بخشش نه حد كار ماست /لطف تو لطف خفي را خود سزاست
2:2446 دست گير از دست ما ما را بخر /پرده را بردار و پرده ما مدر
2:2447 باز خر ما را از اين نفس پليد /كاردش تا استخوان ما رسيد
2:2448 از چو ما بيچارگان اين بند سخت /كي گشايد اي شه بي تاج و تخت
2:2449 اين چنين قفل گران را اي ودود /كي تواند جز كه فضل تو گشود
2:2450 ما زخود سوي تو گردانيم سر /چون توي از ما به ما نزديك تر
2:693 ياد ده ما را سخن هاي دقيق /كه تو را رحم آورد آن خوش رفيق
2:694 هم دعا از تو اجابت هم زتو /ايمني از تو مهابت هم زتو
2:695 گرخطا گفتيم اصلاحش تو كن /مصلحي تو اي سلطان سخن
2:696 كيميا داري كه تبديلش كني /گرچه جوي خون بود نيلش كني
2:697 آب را و خاك را بر هم زدي /زآب و گل نقش تن آدم زدي
1:1338 آب دريا جمله در فرمان توست /آب و آتش اي خداوند آن توست
5:4163 هم دعا از من روان كردي چو آب /هم نباتش بخش و دارش مستجاب


شماره ها مربوط به بیت و دفتر در مثنوی به تصحیح عبدالکریم سروش می باشد

برگرفته از سی دی سروش قونیه شرکت نیستان جم http://www.neyestan.com

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

آتش زدي در عود ما


اي يوسف خوش نام ما ، خوش مي‌روي بر بام ما
اي درشكسته جام ما ، اي بر دريده دام ما
اي نور ما ،‌ اي سور ما ، اي دولت منصور ما
جوشي بنه در شور ما تا مي ، شود انگور ما
اي دلبر و مقصود ما ، اي قبله و معبود ما
آتش زدي در عود ما ، نظاره كن در دود ما
برای شنیدن : نوار دود عود
آهنگساز : پرویز مشکاتیان
تنظیم کننده: کامبیز روشن روان
آواز : محمدرضا شجریان

برچسب‌ها:

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

حکمت خسروانی 2 - قصه های شیخ شهاب


شيخ شهاب سهروردي ( 549-587 ق ) حكايت مي‌كند : وقتي، هدهد درميان بومان افتاد . برسبيل رهگذر ، به نشيمن ايشان نزول كرد . و هدهد به غايت حدت بصر مشهور است و بومان روزكور باشند ، چنان كه قصه‌ي ايشان نزديك اهل عرب معروف است . آن شب هدهد در آشيان با ايشان بساخت و ايشان هرگونه احوال از وي استخبار مي‌كردند .
بامداد ، هدهد رخت بربست و عزم رحيل كرد .
بومان گفتند : «اي مسكين ، اين چه بدعت است كه تو آورده‌اي ؟ به روز كسي حركت كند ؟»
هدهد گفت : «اين عجب قصه اي است ! همه‌ي حركات به روز واقع شود .»
بومان گفتند :«مگر ديوانه‌اي ؟ در روز ظلماني كه آفتاب مظلم برآيد ، كسي چيزي چون بيند ؟»
گفت «به عكس افتاده است شما را . همه‌ي انوار اين جهان طفيل نور آفتاب است و همه‌ي روشنان اكتساب نور و اقتباس ضوء خود از او كرده‌اند و عين الشمس از آن گويند او را كه ينبوع نور است .»
ايشان او را الزام كردند كه « چرا به روز كسي هيچ نبيند ؟»
گفت «همه را در طريق قياس به ذات خود الحاق مكنيد – كه همه كس به روز بيند. و اينك ، من مي‌بينم ، در عالم شهودم ، درعيانم ، حجب مرتفع گشته است ، سطور شارق را بي‌اعتوار ريبي بر سبيل ادارك كشف مي كنم .»
بومان چون اين حديث بشنيدند ، حالي فريادي برآوردند و حشري كردند و يكديگر را گفتند « اين مرغ مبتدع است : در روز كه مظنه‌ي عما است ، دم بينايي مي زند !» حالي، به منقار و به مخلب دست به چشم هدهد فراداشتند و دشنام مي دادند و مي گفتند كه «اي روز بين!» زيرا كه روزكوري نزد ايشان هنر بود . و گفتند كه « اگر بازنگردي ، بيم قتل است.»
هدهد انديشه كرد كه « اگر خود را كور نگردانم ، مرا هلاك كنند . زيرا كه مرا بيشتر زخم بر چشم زنند و قتل و عما به يكبارگي واقع شود . الهام «كلموا الناس و علي قدر عقولهم » به او رسيد . حالي ، چشم برهم نهاد و گفت « اينك من نيز به درجه‌ي شما رسيدم و كور گشتم.»
چون حال به اين نمط ديدند ، از ضرب و ايلام ممتنع گشتند .
هدهد بدانست كه در ميان بومان افشاي سر ربوبيّت كفراست . تا وقت رحلت ، به هزار محنت كوري مزوّري مي كرد .

قصه های شیخ اشراق - نشر مرکز - چاپ اول 1375 - ویرایش جعفر مدرس صادقی

برچسب‌ها:

حکمت خسروانی 1 مثنوی - بی تمییزیان



آن يكي درخانه‌اي درمي‌گريخت / زرد رو و لـــب كــــــبود و رنگ ريخت
صاحب خانه بگفتش خيرهـسـت /كه همي لــــــــرزد تو را چون پير دست
واقعـــه چونست چون بگريختي /رنگ رخـــــــــساره چنيــن چون ريختي
گفت بهره سخره شاه حـــــرون /خر همي‌گــــــيرند امـــــــــروز از برون
گـــفت مي‌گيرند كو خر جان عم /چون نه‌اي خر رو تو را زين چيست غم
گفت بس جدَند و گرم اندر گرفت /گــــــــــــر خـــــرم گيرند هم نبود شگفت
بهر خــــر گيري برآوردند دست /جدَ جد تمييز هـــــــــم بــــــــــرخاستست
چونك بي‌تمييزيان مان سرورند /صاحب خـــــــر را به جاي خــــــر برند

حكايت از دفتر پنجم مثنوي‌ بيت 2538 به بعد
نسخه قونیه تصحیح عبدالکریم سروش

برچسب‌ها: